تویی که میشناسیام
تویی که خسته ترین آشنای انتظار و دلدادگی هستی
تو چرا سکوت میکنی؟
تو که خوب میدانی هرگاه سکوت کنی من خواهم نوشت
تو که خوب میدانی غبار لحظه لحظه این اعتکاف بر ذره ذره جانم نشسته
دیگر تو چرا؟ ....
میدانی سختترین لحظات سفر چه زمانی است؟
آن هنگامی که بازگردی و جای خالی چشمان میهمان نوازی را حس کنی
که پر از شوق دیدار به چهره غبار آکندهات خیره بمانند
آری
تنهایی و غربت این گونه تعریف میشود
نه ... اشتباه نکن ... اینها اشکهای گلایه نیست !
این اشکها سالهاست که با من همدمند
که گاهی از دل کوچک من بر چشمانم جاری میشوند
|