| |
| چهارشنبه 9 مرداد ماه سال 1387 |
| مژده |

مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا جان دل و دیده منم، گریه خندیده منم یار پسندیده منم، یار پسندید مرا کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا آینه خورشید شود پیش رخ روشن او تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا هر سحر از کاخ کرم چون که فرو مینگرم بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا پرتو بی پرهنم، جان رها کرده تنم تا نشوم سایه او خود باز نبینید مرا |
|
| |
| جمعه 14 تیر ماه سال 1387 |
| شب آرزوها |
باز هم شب آرزوها فرا رسید
امشب آرزوهایم را در این سالهای گذشته مرور کردم
و در میان خاطرات تلخ و شیرینم پرسه زدم
حالا دلم به سمت و سویی میپرد
و با امیدی بر دل دعا میکنم
...
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم
و ندایی که به من میگوید:
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن میبیند.
...
از گریبان تو صبح صادق
میگشاید پر و بال.
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
- نه
از آن پاکتری
تو بهاری؟
- نه
- بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !
...
در میان من و تو فاصلههاست
گام میاندیشم
- میتوانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
- که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من میبخشند
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجستهای از زندگی من هستی
...
من در آئینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه میبینم میبینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
...
«شعر از حمید مصدق» |
|
| |
| سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387 |
| یا زهرا |
|

نقل نسبتاً متواتری است که چهره فاطمه هنگام عبادت
آنچنان میدرخشید که محرابش غرق نور میشد و به همین دلیل او را زهرا (درخشنده) لقب
دادند.
|
|
| |
| دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| آه |
از دل تنگ گنه کار برآرم آهی کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
|
|
| |
| چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| سلطان |
|
الحمدالله علی علی بن موسی
الرضا

|
|
| |
| جمعه 9 فروردین ماه سال 1387 |
| اشتیاق |
سنگی که درد سکون کشیده است
رفتن را میشناسد
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته است
دویدن را میفهمد
درختی که پاهایش در گل است
پرواز را میداند
باید از حسرت به درد رسید و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
|
|
| |
| دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386 |
| هو |
آیا بدیهیترین حق هر انسانی این نیست که تنها نباشد؟
آیا بدیهیترین حق هر انسانی فریاد اندوههای عمیق فرو خوردهاش نیست؟
دو سال پیش در چنین روزی با یک هو، نوشتن اولین کلمات در اینجا را شروع کردم
میخواستم نقاطی شاید شفاف از جریان احوالاتم را ثبت کنم
به امید اینکه روزی کسی بیاید و بخواند و بداند
و همچو من احساس تنهایی نکند
برای خودم نوشتم که اکنون بتوانم به پشت سرم نگاه کنم و جریان زندگیام را مرور کنم
تا یادم باشد که چرا ...
سپاس
به سبب تمام آنچه بخشیدی و من دانستم و
به سبب تمام آنچه بخشیدی و من ندانستم
و براستی که سپاس تو را میشاید و بس
|
|
| |
| شنبه 29 دی ماه سال 1386 |
| کاروان صدق |
مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صدَقُوا مَا عَهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضى نحْبَهُ وَ مِنهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً
از مؤمنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند. بعضی بر سر پیمان خویش جان باختند
و بعضی چشم به راهند و هیچ پیمان خود دگرگون نکردهاند.
کیست این پنهان مرا در جان و تن؟ کز زبان من همی گوید سخن؟
این که گوید از لب من راز کیست؟ بنگرید این صاحب آواز کیست؟
حالا تمامی حق در برابر تمامی باطل صف کشیدهاند
سالار آزادگان چه مردانه علیه باطل قیام میکند
و چه عریان وفاداری خود را به رخ همیشهی تاریخ میکشد
آری سالار همه چیزش را به پیشگاه حضرت دوست تقدیم میکند
زندگیاش را ...
فرزندانش را ...
بستگانش را ...
یاران وفادارش را ...
و تمام آنچه که ذرهای بوی وابستگی از آن به مشام میرسد
وای بر من ...
آری، مجتهدی راست میگفت،
عرق شرم سوزاننده تر از آتش دوزخ است.
چرا نشستهام؟
چرا قیام نمیکنم؟
بی وفایی آخر تا کی؟
چرا این قدر از آنهایی که برایشان به سر و سینه میزنم دورم؟
از مسلم که غریبانه در کوچههای کوفه قدم برمیداشت و اولین کسی بود که بر ماتم حسین (ع) گریست ...
از عباس، از حبیب، از زهیر، از حر، از ...
چرا این قدر به دشمنان او که نفرینشان میکنم نزدیکم؟
به شیث بن ربعی، حجار بن ابجر، قیس بن اشعث و یزید بن حارث که نوشتند:
«... باغهای کوفه سبز و خرم گردیده و میوهها رسیده است. هرگاه اراده همایونی تو تعلق گرفته باشد ممکن است با لشکر پیروز خود به سوی ما حرکت فرمائی ...»
و در روز عاشورا و در مقابل حسین (ع) انکار کردند که ما اینچنین نوشتیم !!
و آنها که نوشتند:
«... با سرعت و به زودی به سوی ما حرکت کن. همه جشم انتظار تو اند و به غیر از دیدار تو آرزوی دیگری ندارند. فالعجل العجل ثم العجل العجل ...»
این جملات چقدر آشنا هستند!!
آری اینها همان جملاتی هستند که از زبان من و امثال خارج میشود
زمانی که سر بر دیوار انتظار میکوبیم و آمدن کسی را طلب میکنیم
گویی تاریخ با پوزخندی تلخ پاسخ انتظار مرا میدهد
که آن بار که فرزند زهرا را در نینوا قربانی کردید بس نبود ؟!
وای بر من ...
لحظهها و دقایق و ساعتها و روزها و ماهها و سالها میگذرند ...
کاروان حسین (ع) روان است و عاشقان را به کربلا میبرد
و من جا ماندهام ...
و من جا ماندهام ...
و من جا ماندهام ...
و من جا ماندهام ...
و من جا ماندهام ...
|
|
| |
| شنبه 17 آذر ماه سال 1386 |
| بازگشت |
یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ
ارْجِعِی إِلَى رَبِّکِ رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً
فَادْخُلِی فِی عِبَادِی
وَادْخُلِی جَنَّتِی
|
|
| |
| شنبه 19 آبان ماه سال 1386 |
| بیمار |
وَسِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا حَتَّى إِذَا جَاؤُوهَا وَفُتِحَتْ أَبْوَابُهَا وَقَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا سَلَامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کارعشق آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنانکه اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی و آرام و روشنی من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خندههای توام بیشتر بخند خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب
|
|
| |
| چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386 |
| نغمه |
آخر از چه بنویسم؟
باور کن اگر ذرهای گره قلبم را بگشایم بغضهای زیادی میترکند
تو که میدانی سینهی من مال آمال آرزو و درد است
میخواهی از چه بنویسم؟
از نغمههای غمگین شبهای تنهاییم؟
یا از زانوان خسته و رنجورم که هر دم آهنگ منزل میکنند؟
از چه بنویسم؟
از یاد یاران سفر کردهام؟
از خاطرات مهدی؟ یا شعرهای قیصر؟ که همدم صمیمیترین لحظاتم بودند
آه دریغ و حسرت همیشگی ... ناگهان چقدر زود دیر میشود ...
از شلوغی روزهایم؟ یا خستگی شبانگاهم؟ در این بازیهای کودکانه بزرگسالان
از تلاشهای بیدریغشان که دمی و تنها دمی در این ناکجا آباد آسودهتر بزیاند
ولو که به قیمت فدا کردن چندین نسل باشد. میفهمی چه میگویم؟ چندین نسل !!
به خیال خودشان شاید برای چند لحظهی به ظاهر آسودهتر و نه حتی آرامتر !!
یا از آنهایی بگویم که برخوردهای تند من آزارشان داده است؟
گاهی آرزو میکنم که کاش زودتر از این ناکجا آباد رخت بر بندم
و به سوی آغوشی بروم که پذیرای تمام دل تنگیهای من است
که جماعتی از دست من آسوده شوند و دیگر وجودم روی روح آنها سنگینی نکند
و امید دارم به دیدار آنهایی نائل شوم که بسیار دوستشان میدارم و دلم برای دیدارشان میتپد
آه ...
چه بگویم؟
از چشمانم بگویم که در حسرت ساعتها خیره شدن به زیبایی چشمانی ... دارند سپید میشوند؟
از آن شوق و نشاط و سرزندگی بگویم که در سالهای دور گذشته گمشان کردهام؟
میبینی ...
دل تو هم گرفته است ...
نمیخواهم وقتی حرف میزنم ... وقتی آنهایی که دوستشان میدارم نوشتههایم را میخوانند ...
دلشان بگیرد و غمگین شوند
این دردها و رنجها جزئی از وجود من شدهاند ولی دیگران آخر چه گناهی دارند؟
تحمل وجود خودم به اندازه کافی برای دیگران مشکل است دیگر نمیخوام نوشتههایم نیز آزردهشان کند
...
|
|
| |
| جمعه 20 مهر ماه سال 1386 |
| وداع |
اینک وقت وداع است،
وداع با عزیزی که فراقش بر ما گران است و رفتنش ما را اندوهگین کرده.
عزیزى که او را بر ما پیمانى است که باید نگهداریم و حرمتى که باید رعایت کنیم و حقى که باید ادا نماییم.
پس، بدرود
بدرود اى مایه امید ما که دوریت براى ما بس دردناک است.
بدرود اى همدم ما که با آمدنت، شادمانى و آرامش بر دل ما نهادی و اکنون رفتنت ما را اندوهگین نموده است.
بدرود که سرشار از برکات بر ما در آمدى و ما را از آلودگىهاى گناه شست و شو دادى.
بدرود که به هنگام وداع از تو نه غبارى به دل داریم و نه از روزهات ملالتى در خاطر.
بدرود که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم و هنوز رخت بر نبسته از رفتنت اندوهناک.
بدرود تو را و آن شب قدر تو را که از هزار ماه بهتر بود.
بدرود که دیروز که در میان ما بودى آزمند ماندنت بودیم و فردا که از میان ما خواهى رفت آتش اشتیاق در دل ما شعله خواهد کشید.
بار خدایا، ما آشناى این ماهیم و این تو بودى که ما را برگزیدى و ما را در شناخت این ماه توفیق دادی،
هر چند ما قصور ورزیدیم و اندکى از بسیار به جاى آوردیم.
عذر تقصیر ما را در اداى حق خود بپذیر و عمر ما را تا رمضان دیگر دراز کن.
و چون به رمضان دیگر رسیدیم، یاریمان ده تا آن سان که سزاى خداوندى توست عبادتت کنیم و ما را به منزلتى رسان که سزاوار طاعت توست
بار خدایا،
ما از سپرى شدن رمضان اندوهگینیم، تو ما را بر اندوه این فراق پاداش خیر ده و این روز عید و روز روزه گشادن را بر ما مبارک گردان
و نیز بر محمد و خاندان او از بهترین درودها و رحمتهایت بفرست.
برداشتی آزاد از دعای چهل و پنجم از صحیفه سجادیه در وداع ماه رمضان |
|
| |
| شنبه 31 شهریور ماه سال 1386 |
| مهجور |
وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا

عکس از احسان ا... ناصری |
|
| |
| سه شنبه 20 شهریور ماه سال 1386 |
| وداع |
قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ
وقتی رفت احساس دل تنگی عجیبی کردم
چقدر تجربه رفتن دوستان به آمریکا شبیه تجربه مرگه
هم برای اونایی که میمونن و هم برای اونایی که میرن
به قول یکی ما تو این دنیا میمونیم و اونا هم میرن به یه دنیای دیگه
این روزا دوستانم یکی یکی دارن میرن و من تلاش میکنم که روز وداع نگریم ...
|
|
| |
| سه شنبه 6 شهریور ماه سال 1386 |
| امشب |
امشب به بر من است آن مایه ناز یا رب تو کلید صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب با من شوریده بساز
|
|
| |
| یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386 |
| ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت |

امروز سالروز تولد کسی است
کسی که میتوانم در نگاه عمیقش
پناه بگیرم و گم کردههایم را جستجو کنم
و امروز زندگیش را با کسی گره میزند
کسی که نمیشناسمش
اما چشم بسته میگویم
که او هم از جنس روح و ریحان است
آری
او امروز دوباره متولد میشود
|
|
| |
| دوشنبه 22 مرداد ماه سال 1386 |
| احوال |
|
که تو در برون چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
از احوال ما اگر بپرسید، ملالی ...
نه، نه ... نه،
از احوال من نپرسید
چرا که ممکن است در جواب «خوبی؟» بشنوی «اِی! ...» یا بشنوی «نه! ...»
آری
حالم خوب نیست
لطفن نگو «اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَه ... اینم بعد عمری که اومد نوشت، بازم نک و نالش شروع شد»
لطفن دلت هم به حال من نسوزه
از من احوال پرسی نکنید
از احوال پرسی خوشم نمیآید
چون اگر راستش را بگویم
پا پی میشوید که « تا من نفهمم که تو چته به جون خودت ول کن نیستم ... »
یکی نیست بگه بابا جان، به جان بابات، به جان خودت، به جان خودم،
نمیفهمی ...
حالا هی چشمک بفرست که «حالا کی هست !؟»
میبینی ... میگم، نمیفهمی ... باور کن ...
بعدشم میگی :
«این حرفها رو میزنی که منو گمراه کنی؟ کور خوندی؟ بگو کیه؟ من میشناسمش؟ ...»
آه ....
هر روز که میگذرد بیشتر از دیروز احساس میکنم که با اطرافیانم بیگانهتر میشوم
از ارتباط من با آنها مانده تنها یک پوسته نازک از آداب و رسوم اجتماعی
ساختاری موقر و رفتاری شایسته (!) و استاندارد
این دردها دیگر دارد جزئی از وجودم میشود
دیگر دوست ندارم حتی کمی از آنها را هم بیرون بریزم
هدر میرود
سیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست
|
|
| |
| جمعه 8 تیر ماه سال 1386 |
| سیلی |
کاش میدانستی که دلم خیلی نازک تر از سیلی چشمان اخم آلود توست ... خیلی ....
|
|
| |
| شنبه 26 خرداد ماه سال 1386 |
| چرا خارج نمیروم؟ (قسمت اول) |
بسیاری از دوستان نزدیک و دور مدام این پرسش را تکرار میکنند که چرا با وجود شرایطی که برایم فراهم است، برای ادامه و تکمیل تحصیلات به خارج از کشور سفر نمیکنم. لذا در این نوشته بر آن شدم که در این باره توضیحاتی بسیار خلاصه ارائه نمایم.
گاهی به وضوح این موضوع حس میشود که دیگر امکانات و ظرفیتهای موجود در کشور پاسخگوی توانمندیها و استعدادهای ویژه و حتی غیر ویژهی افراد نیست. طبیعی ترین راه حلی که معمولاً به نظر میرسد مهاجرت به یک کشور تا حد ممکن پیشرفته است که امکان رشد و بلوغ استعدادها در آن فراهم باشد. در چنین شرایطی دیدن نتیجه عملی تلاشها، احساس مفید بودن، پیش بردن مرزهای علم و دانش و همچنین خدمت به بشریت را به وجود میآورد.
به علاوه در چنین کشورهایی به دلایل مختلف، نیازهایی چون رفاه نسبی، امنیت اجتماعی، آرامش روانی و همچنین آزادی نسبی در عقاید و شکل رفتار فردی و اجتماعی به خوبی برآورده میشوند. همینها باعث میشود که افراد دغدغه خاصی نداشته و با آرامش به مسولیتهای فردی، خانوادگی و اجتماعی خود عمل کنند.
گاهی (به دلیل جو تبلیغاتی ایجاد شده توسط رسانههای داخلی بر علیه این نوع کشورها) به اشتباه این طور تصور میشود که مهاجرت به چنین کشورهایی مساوی کنار نهادن تفکرات دینی و مذهبی و مستلزم عدم پایبندی به عقاید است. اتفاقاً به نظر میرسد که برعکس در چنین کشورهایی اول به دلیل شرایط مناسب اقتصادی و اجتماعی و بعد هم به دلیل وجود نوع خاصی از تفکر سکولاریستی در اداره مملکت، داشتن ایمان و زندگی با معیارهای دینی یا به عبارتی مؤمنانه زندگی کردن بسیار سهل الوصول تر از اینجا است.
البته بدیهی است که دوری از خانواده دوستان و به طور کلی وطن مشکلاتی را در پی دارد که با وجود اینکه معمولاْ قبل از رفتن زیاد ملموس نیست اما پس از مهاجرت به یکی از پر اهمیت ترین مسائل تبدیل میشود.
از سوی دیگر، برای برخی از افراد این مشکل به وجود میآید که چگونه خود را قانع کنند که کشوری را ترک نمایند که در آن متولد شده و از امکانات آن بهره بردهاند. برخی هم نمیتوانند با اصول کاپیتالیستی حاکم بر این کشورها و سیاستهای قدرت طلبانه و استعمارگرانه که به طَبَع آن در این کشورها وجود دارد کنار بیایند.
از همین جا افراد چند دسته میشوند. گروه اندکی نمیتوانند این مشکلات را حل و یا توجیه کنند و لذا نمیروند. گروهی (که آنها هم تعدادشان اندک است) این مشکلات را حل میکنند. اکثریت باقیمانده را گروهی تشکیل میدهند که این مشکلات را توجیه میکنند مثلن
۱. میرویم در بهترین دانشگاههای جهان درس میخوانیم و بعد برمیگردیم و با کوله باری از علم و تجربه به اجتماع خویش خدمت میکنیم و در مدت تحصیل هم کاملاً مراقب هستیم که به هیچ وجه به اهداف استعماری آنها کمکی نکنیم. مثلاً پیشنهادهای سازمانهایی مثل وزارت دفاع و ... را رد میکنیم و فقط در پروژههایی شرکت میکنیم که به هیچ وجه نظامی نبوده و هیچ خطری برای هیچ کس نداشته باشد.
۲. من یک دانشمندم. وقتی کار علمی میکنم به تمام مردم جهان خدمت میکنم. اصلا این یک نوع خود خواهی و نژاد پرستی است که بخواهم فقط برای نفع یک عده خاص کار کنم حتی اگر آن عده خاص هم وطنانم باشند. البته این سیاستهای قدرت طلبانه هم خیلی بد است و نباید وجود داشته باشد ولی به خاطر چنین دلیلی که نباید کار علمی را تعطیل کرد. باید هم کار علمی کرد و هم به طور موازی تلاش کرد که این سیاستها تا حد ممکن تعدیل شود. البته خودمانیم اگر ما هم این همه خدمت به جامعه جهانی کرده بودیم حق خودمان میدانستیم که کمی هم در امور کشورهای دیگر دخالت کنیم. تازه این بیچارهها که در اکثر مواقع خیلی هم اهداف خیر خواهانهای دارند و زیاد به نفع شخصی فکر نمیکنند.
۳. بیا فرض کن من اینجا موندم. اصلاً فرض کردن نمیخواد این همه آدم که موندن رو نگاه کن. چیکار کردن؟ چیکار تونستن بکنن؟ به اندازه ۱۰ کیلومتر ظرفیت و استعداد دارن ولی فقط از ۲۰ سانتش میتونن استفاده کنن. فکر کردی که مثلن اگر من اینجا بمونم میتونم به این مملکت خدمت کنم؟ موندن فقط هدر دادنه استعداده و بس. در این شرایط موندن حتی شرعی هم نیست. چون تو در مقابل استعدادی که بهت داده شده مسئول هستی و بعدن باید پاسخگو باشی.
۴. مگه این جامعه چه خدمتی به من کرده که الان انتظار داره من خدمتش رو بکنم. تا دیروز که تو اتوبوس و مترو داشتم له میشدم و ساده ترین امکانات زندگی رو نداشتم کسی به فکر من نبود حالا که پدر خودمو درآوردمو و تو این شرایط سخت مثه سگ درس خوندم تازه یاد من افتادن که آهای کجا؟ کجا؟ تو باید به ما خدمت کنی و هر جوری بتونن اذیتم میکنن. چه تو نظام وظیفه و اجازه خروج باشه چه تو زمان فارغ التحصیلی چه تو هر مسخره بازی دیگه. بابا شما که ماشالا رئیس جمهورتون خودش که میگه نخبهس و دور و بریآش هم که نخبهان. این همه نخبه. ایشالا خدا زیادترش هم بکنه. دیگه دست از سر ما بردارین. آخه من مگه چه بدیای به شما کردم. چرا دست از سرم بر نمیدارین؟
ادامه دارد ....
|
|
| |
| شنبه 12 خرداد ماه سال 1386 |
| بخشش |
کاش بلندترین فریادهایت را بر سرم میزدی
کاش خشمناک ترین نگاهت را بر وجودم میانداختی
اما آرامی نگاهت
و لبخند لبانت
بیش تر به هم میریزدم
|
|
| |
| سه شنبه 8 خرداد ماه سال 1386 |
| گم شده |
خیلی احساس بچگی میکنم
انگار حال و هوای بچهها رو بیش از هر چیز دیگهای تو این دنیا میفهمم
چند روز پیش بچه خواهرم وقتی از خواب بیدار شد و فهمید که مادرش خونه نیست
زد زیر گریه ... حسابی اشک میریخت و فریاد میزد و مامانش رو میخواست
من و مامان هم بسیج شده بودیم که یه جوری آرومش کنیم
بالاخره اونقدر سرگرمیهای جور وا جور و رنگارنگ بهش تعارف زدیم
تا سرش گرم بازی شد و غیبت مامانش از یادش رفت
وقتی که آروم شد و لبخند زد
یه دفعه بد جوری دلم گرفت
خیلی دلم میخواست که
منم میتونستم تمام اسباب بازیهامو کنار بندازم
تمام شکلاتها و آبنباتها رو تف کنم
هرکسی که نزدیکم میشه رو با دستام دور کنم
بعدم بشینم یه جا کنار بچه خواهرم با هم دیگه گریه کنیم
اونقدر اشک برزیم تا تمام سر و صورت و لباسامون خیس خیس خیس بشن
و اونقدر فریاد بزنیم تا صداهامون بگیره
تا همه صدامونو بشنون
این چند وقته با توجه به یه سری دلایل از جمله نزدیک شدن به تغییر مقطع تحصیلی، تصمیم گرفتم که یه بار دیگه بشینم تمام اون پشتوانههای فکری که برای من مبنای عمل بوده و هستند رو، مرور کنم. بعضی از اونها که احساس میکنم ممکنه مفید باشه رو، به تدریج اینجا خواهم نوشت. خیلی خوشحال میشم که نظرات دوستان رو در موردشون بدونم. لذا تمامی نظرات رو با دقت و وسواس زیادی خواهم خوند. اما اگر اجازه بدین به هیچ کدومشون پاسخی ندم. شاید اینجوری بهتر باشه و این حرفها و نظراتی که خوشبختانه (یا متاسفانه) خیلی هم دور و ور ما زیاده، هم برای من و هم برای دوستان قابل استفاده باشه
۱ |
|
| |
| سه شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| ناله |
تویی که میشناسیام
تویی که خسته ترین آشنای انتظار و دلدادگی هستی
تو چرا سکوت میکنی؟
تو که خوب میدانی هرگاه سکوت کنی من خواهم نوشت
تو که خوب میدانی غبار لحظه لحظه این اعتکاف بر ذره ذره جانم نشسته
دیگر تو چرا؟ ....
میدانی سختترین لحظات سفر چه زمانی است؟
آن هنگامی که بازگردی و جای خالی چشمان میهمان نوازی را حس کنی
که پر از شوق دیدار به چهره غبار آکندهات خیره بمانند
آری
تنهایی و غربت این گونه تعریف میشود
نه ... اشتباه نکن ... اینها اشکهای گلایه نیست !
این اشکها سالهاست که با من همدمند
که گاهی از دل کوچک من بر چشمانم جاری میشوند
|
|
| |
| یکشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| شب شمار |
چشمان اشکبارم تمام سطور نانوشتهات را میخوانند ...
شاید نمیدانی ولی مدتهاست که میخوانند ... میبارند ...
حالا نوبت تو رسیده که آموزگار من باشی
تو بگویی و من بنویسم
از خوبی ... از مهر ... از خود خدا ...
عمیقتر از همیشه
فقط کمی صبر کن
از این سفر دراز چیزی نمانده است
تو روزها را میشمردی و من شبها را
دلم با کوله باری از ناگفتهها و ناگفتنیها
به اندازه تمام سطور نانوشته دنیا
شاید در صبحی همانند همان صبح کوتاه پر از زندگی
باز خواهد گشت
أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ؟
این مسافر خستهی بیسرپناه را میهمان میکنی؟
یا دیگر از هیچ قاصدکی انتظار خبری نیست؟
۳۹
|
|
| |
| جمعه 31 فروردین ماه سال 1386 |
| بهانه |
قُلْ إِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحْیایَ وَ مَماتی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ
حالا تو هم بر فغانهای هر لحظه این نوزاد خرده می گیری
آه که وقتی وجودت بی مخاطب باقی بماند چقدر تنهایی آزار دهنده میشود
حتی اگر غرق در میان اردی بهشت باشی
آخر تو از این من بی سامان چه میدانی ؟
بگذار این سکوت تنها محرم رازهایمان باقی بماند
رازی که تنها تو میدانی و خدایی که در همین نزدیکی است
دلم بسیار نازک شده است
اگر اکنون این سکوت بشکند
دیگر نخواهم توانست قامت راست کنم
حالا بیش از هر زمان دیگری به آرامش کلامت احتیاج دارم
بهانه میخواهی؟
تمام دل تنگی های من بهانه تو
|
|
| |
| شنبه 25 فروردین ماه سال 1386 |
| درد |
سینه مال آمال درد است، ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
|
|
| |
| سه شنبه 14 فروردین ماه سال 1386 |
| عاشقانه |
هر چه شکفتم تو ندیدی مرا رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم ریختم تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را متکان ای عزیز این منم ای دوست به خاکم مریز
وای مرا ساده سپردی به باد حیف که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم از آن پس مدام می گذرم بی خبر از بام و شام
می رسم اما به تو روزی دگر پنجره را باز گذاری اگر
|
|
| |
| شنبه 11 فروردین ماه سال 1386 |
| سفر |
کاش میدانستی دلم چقدر هوای آمدن دارد
اما گویی این پیشانی نوشت من است
همیشه چشمانم باید در حسرت آرزوهاشان سرخ بمانند
مهدی ...
من هنوز اسیرم
زشتی ها پوزخند زنان قلبم را احاطه کرده اند
و من ...
با زانوانی خسته تر از همیشه لاشه خود را کشان کشان می برم
من کجا نگاه پر از آرامش تو را جا گذاشتم؟
راستی،
سالگردت را در همان تالاری جشن گرفتیم
که عقد حمید را هم در همانجا جشن گرفته بودیم
... |
|
| |
| چهارشنبه 1 فروردین ماه سال 1386 |
| تحول |
خداوندا
بر محمد و آل او و جانشینان مورد پسندت و بر تمامی پیامبرانت بهترین درودهایت را فرست
و از بهترین برکاتت بر آنها عطا کن
و بر ارواح و اجساد آنها درود فرست
خداوندا
این روز را بر ما مبارک گردان
روزی که برترش داشتی و کرامتش بخشیدی و بزرگش نمودی
خداوندا
آن نعمتی را که بر من میبخشی برایم مبارک و روزی مرا افزون گردان
آنچنان که جز تو احدی را بر آن شکرگزار نباشم
یا ذاالجلال و الاکرام
خداوندا
چیزهای بسیاری از من پنهان است
دیگر نگهداری و مهربانی ات را از من پنهان مکن
و گم کردههای بسیار دارم
دیگر یاری ات را در میان گم کردههایم قرار مده
تا اینکه برای چیزی که به آن احتیاجی ندارم خود را به سختی نیندازم
یا ذاالجلال و الاکرام
با آرزوی تحول به بهترین احوال برای تمامی آنهایی که دوستشان میدارم و اکنون به یادشان هستم
|
|
| |
| یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385 |
| تنها |
تنها بودن در بهشت سخت تر از کویر است
با دردها و زشتیها و ناکامیها آسودهتر میتوان تنها ماند
در بهار هر نسیمی که خود را به چهرهات میزند یاد تنهائی را در سرت بیدار میکند
|
|
| |
| شنبه 5 اسفند ماه سال 1385 |
| تلاطم |
وَلِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِّمَّا عَمِلُواْ وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ
در اوج تلاطم و تشویش میشود با لبخند زیبایی بر لب آرام ترین خواب و دیدار عزیزترین را تجربه کرد
میگویند «تاریک ترین زمان شب لحظهی قبل از سپیده دمان است»
باید هزار بار بنویسم
|
|