هو

مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1388
آخرین روز بهار


وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَکَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَیْتُمُونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ

و چرا بر خدا توکل نکنیم؟! و حال آنکه او ما را به راه هایمان رهبری کرده است. و ما بی گمان بر آزاری که بر ما روا می دارید شکیبایی پیشه خواهیم کرد و اهل توکل باید تنها بر خدا توکل کنند. 


امروز آخرین روز بهار بود ... 

آخرین روزی بود که دل به امیدی بسته بودم ... 

امید بارش نابهنگام ابرهای زیبا و سپید بهاری ... 

امید برای آرام قدم زدن زیر باران رحمت الهی ... 

از این به بعد روز به روز، 

روزها کوتاه تر میشوند ... 

و شبها طولانی تر ... 

باید به انتظار تاریک ترین و طولانی ترین شبها بنشینیم ... 

از این شبها بسیار بیم دارم ... 

میگویند شیطان در شب زاد و ولد میکند ... 

خدایا ... 

تو ما را به نیکویی آفریدی و با مهربانی پروراندی ... 

جانها و دلهای ما به تمامی در قبضه اراده توست ... 

نور رحمت و حقیقت خود را در این شبهای تاریک و طولانی که در پیش داریم ... 

به دلهای ما بیفکن ...

و ما را در پناه آغوش مهربانت جای ده ... 

و از شر شیاطین محفوظ بدار ... 


پ. ن. 

شرمتان باد!  ای خداوندان قدرت 

بس کنید! 

بس کنید از این همه ظلم و قساوت

بس کنید! 

ای نگهبانان آزادی! نگهداران صلح! 

ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون

بس کنید! 

بنگرید این خلق عالم را، که دندان بر جگر

دم به دم بیدادتان را بردباری میکنند 

دستها از دستتان ای سنگ چشمان! بر خداست! 

گرچه میدانم 

آنچه بیداری ندارد، خواب مرگ بی گناهان است و 

وجدان شماست! 

با تمام اشکهایم باز نومیدانه خواهش میکنم: 

بس کنید! 

بس کنید! 

فکر مادرهای دلواپس کنید

رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید! 

بس کنید! 


شعر از: «فریدون مشیری»



پنجشنبه 21 خرداد ماه سال 1388
مژده


زده ام فالی و فریادرسی می آید ... 

یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِیهَا نَعِیمٌ مُّقِیمٌ


پروردگارشان آنان را به رحمت و خشنودی از سوی خویش و بهشتی که در آن نعمتهای دائم دارند نوید می دهد 



وقتی دلت مثل آسمون بالای سرت میگیره رو میکنی به آسمون 

و قرآن رو باز میکنی و صدایی میشنوی 

که بهت مژده میده 

و تو از این مژده خوشحال میشی 

و دلت آروم میگره 

و میری که آروم زیر بارون قدم بزنی 

... 


دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1388
خیانت

خدایا تو را شاهد می­گیرم که من تمایلی به نوشتن این گونه حرفها در اینجا نداشتم،

اما نمی­دانم چگونه در چشمان تو بنگرم

و سکوت کنم و چیزی نگویم

 

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ

چون به آنان گفته شود در زمین فساد نکنید گویند: همانا ما خود اصلاحگریم

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـکِن لاَّ یَشْعُرُونَ  

آگاه باشید که اینان خود فسادگرانند لیکن خودشان نمی­فهمند

 

دیگر نمی­توانم در برابر این خائنین که داعیه خدمت دارند سکوت کنم

آنهایی که با بهره بردن از سادگی و خلوص هم وطنان مظلومم 

با داعیه رشد و عدالت وطنم را به مرز فساد و فروپاشی کشانده­اند


شاید بسیاری از این واقعیات را ندانید و عجیب هم نیست چون ...

 

تورم و نقدینگی

نرخ تورم که در سال 1384 به کمترین میزان خود در 10 سال ماقبل یعنی به 10.4 درصد رسیده بود، در سال 1385 به 9/11درصد افزایش یافت و از آن پس، ماه به ماه بر آن افزوده شد؛ به گونه ای که این نرخ در سال 1386 به 4/18درصد و در 11 ماه منتهی به 1387 به 9/25درصد رسید که این نرخ در 14 سال گذشته بی سابقه است.

جهش نرخ تورم در این دوره ریشه در بی انضباطی وسیع مالی و پولی دارد که از اواخر سال 1384 با تصویب متمم بودجه آغاز شد و با بودجه انبساطی سال 1385 به اوج خود رسید و با مسابقه اضافه برداشت بانک ها از خزانه بانک مرکزی در مسیر سیاست های پولی تکمیل گردید.

این اقدامات بی سابقه باعث شد که رشد نقدینگی در پایان سال 1384 به 3/34درصد و در پایان سال 1385 به 4/39درصد برسد و میزان کل نقدینگی که در اواسط سال 84 حدود 70 هزار میلیارد تومان بود، در اواسط سال 86 به 145هزار میلیارد تومان برسد که به مفهوم رشدی بیش از 2 برابر و خلق پولی معادل کل تاریخ ماقبل 1384 طی دو سال بعدی است.

 

  سال

1384

1387

تورم

10.4 %

25.9 %

علت این نابسامانی:

بی انضباطی وسیع مالی و پولی دولت

بودجه انبساطی سال 1385

اضافه برداشت غیر قانونی بانک ها از خزانه بانک مرکزی

 

 

واردات

واردات کشور در سال 1383 معادل 38 میلیارد دلار بود که در سال 1384 به 43 میلیارد دلار، در سال 1385 به 50 میلیارد دلار و در سال 1386 به 56 میلیارد دلار رسید که با احتساب حدود 17میلیارد دلار واردات خدمات در سال 86 رقم واردات کالا و خدمات به 73 میلیارد دلار در سال 86 بالغ می­شود.

 

سال

1383

1386

واردات

38 میلیارد دلار

73 میلیارد دلار

نتیجه این نابسامانی:

مصرف شدن درآمدهای ناشی از فروش نفت برای ...

تهی شدن صندوق ذخیره ارزی و خیانت به نسل های آینده

افزایش مخاطره های دولت ها در زمان بحران ارزی

 

 

مصارف ارزی

همچنین میزان مصارف ارزی بودجه که در سال 1383 به زحمت به 25 میلیارد دلار می­رسید در سال 1387 به اذعان معاونت برنامه ریزی ریاست جمهوری در حدود 4/69میلیارد دلار برآورد شد که البته بنا بر اظهارات برخی از نمایندگان مجلس با توجه به اضافه واردات بنزین و گازوئیل این رقم از مرز 70 میلیارد دلار هم عبور کرده است.

 

سال

1383

1386

مصارف ارزی

25 میلیارد دلار

70 میلیارد دلار

نتیجه این نابسامانی:

افزایش مخاطره های دولت ها در زمان بحران ارزی

(اکنون که قیمت نفت کاهش یافته است در صورتی که در گذشته ذخیره کرده بودیم اکنون دچار مشکل نمی شدیم!)

 

 

سرمایه­گذاری

آمار رسمی بانک مرکزی نشان می دهد که رشد تشکیل سرمایه ثابت ناخالص که در سال 1383 معادل 7 درصد بود در سال 1384 به 1/5 درصد و در سال 1385 به 3/3 درصد کاهش می­یابد؛ اگر چه همین شاخص در سال 1386 رو به صعود می گذارد و به 6درصد افزایش می یابد. افزایش این شاخص در سال 86 اگر چه امیدبخش است، اما از زاویه دیگری برای برنامه ریزان دولتی باید عبرت آموز باشد؛ چرا که این صعود نه نتیجه سیاست های اقتصادی بلکه نتیجه یک اتفاق تاریخی تلخ در بازار مسکن 85 است که در آن، جهش بی سابقه قیمت باعث هجوم سرمایه گذاران به بخش ساخت و ساز شد. اگر این اتفاق در بخش مسکن نمی افتاد، سقوط رشد سرمایه گذاری همچنان ادامه می یافت و آمار رسمی این مدعا را ثابت می کند.

 

سال

1383 (زمان خاتمی)

1385

رشد تشکیل سرمایه ناخالص

7 درصد

3.3 درصد

پیام کلیدی این نابسامانی:

سرمایه گذاری در کشور کاهش یافته است

لذا پتانسیل درآمدزایی و اشتغال آفرینی نیز کاهش خواهد یافت

مردم هر روز بیکارتر و فقیرتر خواهند شد.

 

 

عدالت

  یکی از اهداف اصلی اعلام شده دولت نهم، هدف عدالت خواهی و بهبود توزیع درآمد بوده است.شاخص معروفی که برای ارزیابی میزان تحقق این هدف وجود دارد شاخص «ضریب جینی» است.

ضریب جینی عددی بین صفر و یک است که این عدد هرچه به صفر نزدیک­تر باشد نشانگر توزیع برابرتر درآمد و هرچه به یک نزدیک تر باشد، نشانگر توزیع نابرابر است.

 این شاخص در کشورهای توسعه یافته عددی حول و حوش 35/0 است. آمار رسمی بانک مرکزی نشان می دهد که این شاخص که برای سال 81 معادل 4191/0 بود به 4156/0 در سال 82 و به 3996/0 در سال 83 کاهش یافته است که نشان دهنده روند بهبود در توزیع درآمد بود.

اما براساس تازه ترین گزارش بانک مرکزی، این شاخص در سال 1386 به 4045/0 افزایش یافته است که نشانگر تغییر مسیر ضریب جینی به سمت یک و حاکی از حرکت به سمت افزایش نابرابری در توزیع درآمدها است.

 

سال

1382 (زمان خاتمی)

1386

ضریب جینی

3996/0

4045/0

پیام کلیدی این نابسامانی:

اوضاع از پیش بدتر شده است

عملکرد دولت  باعث شده است که توزیع درآمد نابرابرتر شود.

 

 

فساد اقتصادی

در خصوص شاخص فساد هم به دلیل اینکه در آمار رسمی، محاسباتی صورت نمی گیرد، می توان به آمار ارائه شده از سوی «سازمان بین المللی شفافیت» که مرجع اصلی بین المللی در این زمینه است، اکتفا کرد.اگرچه انتقادات تصمیم سازان اقتصادی کشور به نوع محاسبات این سازمان قابل تامل است؛ اما روند اعلام شده از سوی این سازمان برای رتبه ایران نیز شایسته توجه است.سازمان بین المللی شفافیت با اندازه گیری «شاخص ادراک فساد» در کشورهای مختلف، این کشورها را براساس نمره اختصاص یافته رتبه بندی می کند.رتبه اختصاص یافته به ایران که در سال 2005 معادل 88 بود، از همین سال در روندی نامساعد قرار گرفته و در سال 2006 به 105، در سال 2007 به 131 و در سال 2008 به 141 رسیده است.

 

سال

2005 (زمان خاتمی)

2007 (احمدی نژاد)

رتبه ادراک فساد

88 دنیا

141 دنیا

پیام کلیدی این نابسامانی:

اوضاع از پیش بدتر شده است

عملکرد دولت شرایط بیشتری را برای فساد فراهم خواهد کرد.

 

 

آزادسازی اقتصاد

بنابر آزادسازی اقتصادی بود و دولت نهم هم در یکی از اولین مصوبات خود بر جلوگیری از سرمایه گذاری های جدید توسط شرکت های دولتی برای باز کردن فضا برای بخش خصوصی تاکید کرد. اما آمار رسمی می گوید که میزان سرمایه گذاری های جدید توسط شرکت های دولتی که در سال 1384 معادل 26 هزار میلیارد تومان بود، در سال 85 به 33 هزار میلیارد تومان افزایش یافت و براساس جدیدترین برنامه دولت که در قالب بودجه 88 ارائه شده است این رقم به 62 هزار میلیارد تومان افزایش خواهد یافت.

 

سال

1384

1388

سرمایه گذاری بخش غیرمردمی (دولتی)

26 هزار میلیارد تومان

62 هزار میلیارد تومان

پیام کلیدی این نابسامانی:

پای دولت هر چه بیشتر بر گلوی بخش مردمی اقتصاد خواهد ماند

بخش مردمی ضعیف تر و ضعیف تر خواهد شد.

عملکرد دولت شرایط بیشتری را برای فساد فراهم خواهد کرد.

 

 

خصوصی­سازی

در زمینه خصوصی سازی هم تنها به یک جمله از گزارش جدید دیوان محاسبات می توان اکتفا کرد که در آن قید شده است در سال 86 قرار بود معادل 60درصد از سهام شرکت های دولتی غیر صدر اصل 44 واگذار شود که شامل 389  شرکت می شود؛ اما فقط 26 شرکت واگذار شده است که نشان دهنده عملکردی در حد 7 درصد است.این نوع آمارها را می توان ادامه داد که نشانگر بی توجهی به سیاست های لازم برای وصول به هدفی مشخص است.

 

 

سال

برنامه مصوب 1386

برنامه محقق 1386

شرکت های واگذار شده

389 شرکت

26 شرکت

پیام کلیدی این نابسامانی:

پای دولت هر چه بیشتر بر گلوی بخش مردمی اقتصاد خواهد ماند

دولت به اصل 44 نیز که ابلاغ رهبری است بی توجه است

دولت به 7 درصد تعهدات خود در این زمینه عمل کرده است.

 

اما باز هم این خائنین به وطن دم از پیشرفت­های عظیم اقتصادی می­زنند و داعیه مدیریت جهان را دارند ...

 

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ

چون به آنان گفته شود در زمین فساد نکنید گویند: همانا ما خود اصلاحگریم

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـکِن لاَّ یَشْعُرُونَ  

آگاه باشید که اینان خود فسادگرانند لیکن خودشان نمی­فهمند

 

شاید یادآوری نکاتی چند از مدیریت (جهانی) این دولتی که ننگم می­آید عنوان کریمه را حتی به طنز به آن بچسبانم:

 

-          تعطیلی پیاپی کارخانه­هایی مانند کشت و صنعت شمال، لاستیک البرز، بخشی از نیشکر هفت تپه، نساجی اردبیل، نگهبان گاز اصفهان، چرم همدان، چرم تبریز، کفش دوزی های تبریز و صدها کارگاه صنعتی کوچک و بزرگ به خاطر گسترش وسعت واردات اقلام به کشور

 

-          واردات بی سابقه گندم به کشور طی سالهای پس از انقلاب در سال 87. این واردات رشدی بیش از 200 درصد داشته که در طی سی سال بی سابقه بود. برای اولین بار در دولت خاتمی در تولید گندم خودکفا شده­ایم و اکنون در یک بازگشت به عقب یکی از بزرگترین واردکنندهای گندم جهان تبدیل شده­ایم

 

-          واردات بی سابقه میوه و برداشت از صندوق ذخیره ارزی برای این کار برای جلوگیری از رسوایی دولت در تورم ابتدای سال 87. جالب است بدانید شخص رئیس جمهور در سخنرانی برای دانشجویان این کار را به گردن مجلس و بخش خصوصی انداخته بود در حالی که وزارت بازرگانی خود اعلام کرده بود که برای جلوگیری از گرانی میوه شب عید انبارها را از میوه وارداتی پر کرده.

 

-          پرداخت 37 هزار میلیارد تومان وام زودبازده و ایجاد تنها 37 هزار شغل با این کار و جذب باقی آن به بازار دلالی که از دلایل افزایش حجم نقدینگی و تورم بود.

 

-          تغییر فاکتور شاغل بودن یک فرد از 2 روز در هفته به دو ساعت در هفته در دولت نهم و اعلام نرخ بیکاری تک رقمی در کشور با این فاکتور.

 

-          فرافکنی دولت در اعلام عامل تورم. دولت ابتدا اعلام کرد تورم وارداتی است و پس از به نتیجه نرسیدن این حرف اعلام کرد که دلیل تورم مافیای اقتصادی داخل کشور است.

 

-          بی توجهی به تذکرات اقتصاددانان در مورد نحوه هزینه کردن درآمد نفتی بی نظیر دولت طی این چند سال که موجب تورم بی سابقه در کشور شد و وارد ساختن اتهام داشتن تفکرغربی به این اقتصاددانان. جالب است بدانید پیش بینی اقتصاد دانان از شروع موج تورم حاصل از سوء مدیریت دولت در مصرف درآمدها کاملا درست از آب در آمد ولی دولت با فرافکنی این تورم را حاصل از واردات و مافیای اقتصادی دانست.

 

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ

چون به آنان گفته شود در زمین فساد نکنید گویند: همانا ما خود اصلاحگریم

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـکِن لاَّ یَشْعُرُونَ  

آگاه باشید که اینان خود فسادگرانند لیکن خودشان نمی­فهمند

 

-          احراز 54 درصد (1400مورد) تخلف دولت از بودجه سال 1386 توسط دیوان عالی محاسبات.

 

-          ادعای موفقیت دولت در اجرای اصل 44 با اعلام افزایش 150 درصدی حجم واگذاری ها وخصوصی سازی. لازم به ذکر است که یکی از همین واگذاری ها فروش شرکت لبنیات پگاه و خودروسازی سایپا به سپاه پاسدارن بوده است. در قانون اساسی هدف از خصوصی سازی و اجرای اصل 44 افزایش حجم واگذاری بیان نشده، بلکه توسعه اقتصادی و صنعتی هدف است. حال خود قضاوت کنید با این نوع واگذاری ها توسعه اقتصادی اتفاق می افتد؟

 

-          گرانی بی سابقه مسکن (رشد بیش از 150% ) طی سالهای پس از انقلاب به خاطر تزریق نقدینگی توسط دولت در این بخش.

 

آیا شرم نمی­کنند وقتی خود را خادم ملت معرفی می­کنند.

 

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ

چون به آنان گفته شود در زمین فساد نکنید گویند: همانا ما خود اصلاحگریم

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـکِن لاَّ یَشْعُرُونَ  

آگاه باشید که اینان خود فسادگرانند لیکن خودشان نمی­فهمند

 

و خیانت این فسادگران تنها به حوزه اقتصاد محدود نمی­شود. در اینجا تنها به یادآوری مشتی نمونه­ی خروار بسنده می­کنم:

 

-          وادادگی سیاسی و کاهش سهم بهره برداری ایران از دریای خزر (قابل مقایسه با معاهده ترکمن چای!!!) و اعطای آن به سایر کشورهای حاشیه این دریا فقط برای دفاع روسیه از ایران در پرونده هسته ای.

 

-          اعلام دورغین پیروزی در پرونده هسته ای ایران در شورای امنیت و برگزاری جشن پیروزی هسته ای توسط دولت در کشور. جالب است بدانید درست چند روز بعد از برگزاری این جشن قطعنامه جدیدی در شورای امنیت علیه ایران صادر شد.

 

-          بازنشسته کردن اساتید دانشگاهی منتقد دولت با بهانه ناکارآمدی آنها و استفاده از اساتید جوان تر در دانشگاهها. جالب است بدانید اساتید حامی دولت با هر سن و سالی همچنان مشغول تدریس در دانشگاهها هستند.

 

-          حمله همه جانبه حامیان دولت به شخصیتهایی مانند آیت‌ ا.. صانعی، آیت ا... هاشمی، آقای خاتمی، دکتر قالیباف،دکتر رضایی و بسیاری از رجال تأثیرگذار حکومت. جالب است بدانید فاطمه رجبی (نویسنده کتاب احمدی نژاد معجزه هزاره سوم) در مقاله ای توهین آمیز دکتر قالیباف را دیکتاتور رضاخانی و آیت ا.. هاشمی را مخالف نظام خطاب کرده بود.

 

-          انتخاب علی کردان با مدرک جعلی به وزارت کشور و توقیف سایت الف به خاطر اعتراض به این انتخاب با شکایت دفتر نهاد ریاست جمهوری و عدم برکناری کردان  از این سمت توسط رئیس جمهور حتی پس از مشخص شدن واقعیت و ذکر اینکه « خادم ملت به این کاغذ پاره­ها احتیاجی ندارد!! »

 

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ

چون به آنان گفته شود در زمین فساد نکنید گویند: همانا ما خود اصلاحگریم

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـکِن لاَّ یَشْعُرُونَ  

آگاه باشید که اینان خود فسادگرانند لیکن خودشان نمی­فهمند

 

-          جمع‌آوری غیرقانونی امضای نمایندگان برای انصراف آنها از استیضاح کردان به صورت غیرقانونی توسط نماینده دولت در مجلس. لازم به ذکر است دولت این کار را برگردن یک کارمند ساده دولت در مجلس انداخت و با اخراج موقتی او سعی در پوشش این تخلف کرد.

 

-          انتخاب صادق محصولی به وزارت کشور با 160 میلیارد تومان ثروت با حمایت همه جانبه رییس جمهور و حامیان دولت از این انتخاب (لازم به ذکر است که اگر طی ده سال گذشته آقای محصولی در هر دقیقه در شبانه روز 250هزار تومان درآمد داشته و هیچ خرجی نداشتند ثروت ایشان 160 میلیارد تومان می‌شد) جالب است بدانید برخی حامیان دولت ثروت محصولی را به ثروت حضرت خدیجه(س) تشبیه می کنند و خود او این ثروت را متعلق به امام زمان دانسته است.

 

-          اعلام اینکه دولت نهم توسط امام زمان اداره می شود توسط شخص رئیس جمهور در سخنرانی او در مشهد.

 

با توجه به ادعاهای دولت نهم در سهیم شدن در مدیریت جهان به نظر می­رسد که باید گوشه­ای از روش مدیریتی این دولت را برای جهانیان عرضه کنیم تا باشد که از آن بهره گیرند:

 

در مدیریت کشور از 4 اصل به طور تناوبی می­توانید استفاده کنید:

1.       بلوف (دادن وعده های پوچ)

2.       فرافکنی (انداختن مشکلات به گردن دولت های پیشین)

3.       عددسازی (دادن آمار و اطلاعات غلط به جامعه)

4.       موفقیت­های توهمی: جشن گرفتن برای موفقیـت های توهمی

 

برای درک شفاف­تر این روش مدیریتی نیز می­توانید به نمودار زیر مراجعه کنید: 



دوشنبه 4 خرداد ماه سال 1388
حب


وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَاداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ
و برخی از مردم همتایانی غیر خدا برگزیده و مانند خدا دوستشان دارند ولی آنان که ایمان آورده اند خدا را بیش از هر چیزی دوست دارند 


صحبتهای دیشب توسر عجیب به همم ریخت ...


و فکر کن که چه تنهاست ...
  
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد ... 

چه فکر نازک غمناکی ... 

عاشق همیشه تنهاست ... 

تنها ... 

تنها ... 


تنها ... 


...


سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1388
خاکستری


به خودم گفتم: تو که این همه آدمای دیگه رو ناراحت کردی و میکنی تا حالا چقدر آدمای دیگه رو خوشحال کردی؟ 

چند بار؟ 

چند نفر؟ 

اونوقت بود که خیلی شرمنده شدم ...

و باز هم همون حس خاکستری دوباره سراغم اومد ... 

و از خودم و کارام و نماز و روزه و دعاها و اشکام به شدت بدم اومد ... 

مثل خاکستری که یههو بهش فوت کنن و پخش شه توی باد ... 

احساس بدی دارم ... 

انگار که خود خواهی همه وجودم رو در بر گرفته ... 

نماز خوندن و خدا خدا کردن چه فایده داره ... 

وقتی کسایی هستن که از دست تو و کارات ناراحتن ... 

از این حس شرمندگیه بی فایده هم دیگه بدم میاد ... 

حتی از غصه خوردن برای خودم هم دیگه بدم میاد ... 

احساس می کنم که این غم و غصه ها و این اشک ریختنا ... 

ساختگیه ... 

فریبه ... 

دروعه ... 


یُخَادِعُونَ اللّهَ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَمَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُم وَمَا یَشْعُرُونَ

اینان به پندار خود، خدا و کسانی که ایمان آورده اند را می فریبند در حالی که جز خودشان را فریب نمی دهند ولی این را نمی فهمند

...

..

.



دوشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1388
یا مقلب القلوب


ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُم مِّن بَعْدِ ذَلِکَ فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاء وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ 

سپس دلهای شما سخت شد، به سختی سنگ یا سخت تر از آن که همانا از سنگ نیز گاهی چشمه ها می جوشد و گاهی می شکافد و آب از آن جاری می شود و گاهی از هیبت خدا فرو می غلتد و خدا از آنچه انجام می دهید غافل نیست 


نه ... نگو ... 

دلم هنوز اینقدر سخت نشده ... 

لااقل نه به سختی سنگ ... 

هنوز هم گاهی از آن چشمه هایی می جوشند ... 

هنوز هم گاهی دلم مانند آسمان ابری اردی بهشت که تو رقم میزنی می گیرد ... 

و تمام دلتنگی ها و غصه ها و تنهایی هایم می جوشند و از چشمانم جاری می شوند ... 

هنوز هم دلم برای دیدن لبخند زیبایت و نوازش دستانت می لرزد ... 

و تنها تو هستی که می توانی دل من را برای خودت خالص و نرم گردانی ... 

و این تنها امید من برای زندگی در این دنیاست ... 


پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1388
توجه

وقتی یکی که خیلی دوستش داشته باشی 


وقتی احساس کنی که از یه چیزی ناراحته ولی به روی خودش نمیاره 

 
وقتی تلاش کنی علت ناراحتیش رو بدون اینکه به روش بیاری بفهمی 


وقتی نتونی


وقتی با دیدن ناراحتیش انگار وجودت ذره ذره آب میشه 


سعی میکنی که به روی خودت نیاری


چون ممکنه 

ناراحت بشه و تو تحملش رو نداری

 
... 


شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1388
سفر


در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم          با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن 


به نظرم خیلی ها دوست دارن که زمان دقیق مرگشون رو بدونن 

شاید چون میخواهند که بدانند چقدر فرصت دارند 

اما فرصت برای چه کاری؟ 

برای زندگی؟ 

برای جبران؟ 

یا برای باور؟


باور اینکه وقت تمام شد


واقعاً تمام شد



دیشب که داشتم وصیتنامه مینوشتم به این فکر میکردم 


که زندگی شبیه یک امتحانه 


مثل کنکور 


وقتی که اعلام می کنند که وقت تمام شد


و جمع کردن پاسخنامه ها شروع می شود 


تنها فرصتی باقی می ماند برای تجربه آخرین ها 


برای زدن آخرین تست 


برای آخرین نگاه به پاسخنامه ات

 

و آرامش بعد از تحویل پاسخنامه 


آرامشی وصف ناپذیر پس از مدتها تلاش و خستگی 



این یکی دو روز عجیب در فکر تجربه ی آخرین ها بودم 


آخرین لباسی که میپوشم 


آخرین آهنگ شجریان که از ضبط ماشین گوش میکنم 


آخرین قدم زدن زیر باران


آخرین غروب  


آخرین دعا 


آخرین نماز 


آخرین غذا 


آخرین همسفر 


آخرین SMS 


آخرین عکس


آخرین لبخند 


آخرین اشک 


آخرین آیه 


آخرین گل 


آخرین نگاه

 


و تو تنها چیزی در این دنیا هستی

 

که رفتن را برایم مشکل میکند 


بار تعلقی به اندازه چهار نقطه کنار هم 


اما خوشحالم 


از اینکه آخرین تصویری که از تو در ذهنم ثبت کردم


تو بودی در کنار گلها در حالی که لبخند میزدی 


...


دوشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1388
خوشحالی


در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ...


لحظات زیبا و خوشحال کننده خیلی ساده میان ... 

وقتی کنار خیابون منتظر یکی از دوستات هستی 

و اونو در حال رد شدن از خط عابر میبینی 

در حالی که خندون داره به طرفت میاد 

و خیلی ساده برات دست تکون میده ...

و تو خیلی خوشحال میشی ... 

خیلی ساده میشه خیلی خوشحال شد 

اگه اون دوست یکی از بهترین دوستات باشه 

و اگه دستش یه جعبه شیرینی تر و خوشمزه باشه 

و اگه در حالی که دستشو داره برات تکون میده 

از وسط خیابون بلند داد بزنه که 

" عقد کردیم! " 

... 

علیرضای عزیزم ... وای که نمیدونی چقدر خوشحالم کردی ... 



دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388
صبر

وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ

و هر آینه شما را به اندکی از ترس و گرسنگی و زیان مالی و جانی و کاهش ثمرات می آزماییم و شکیبایان را بشارت ده 


گریه نمیکنم نه اینکه سنگم      گریه غرورم رو به هم میزنه 

مرد برای رفع دلتنگی هاش       گریه نمیکنه، قدم میزنه 

فکر نمیکنم ظرفیت صبر و تحملم کم باشه 

ولی احساس میکنم هنوز ظرفیت دیدن ناراحتی و بی قراری های بقیه رو ندارم 

به خصوص اگه اون بقیه ... 

ربّ اشرح لی صدری

... 


دوشنبه 24 فروردین ماه سال 1388
بارون


وَهُوَ الَّذِی أَرْسَلَ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاء مَاء طَهُورًا

و او کسی است که بادها را پیش از باران رحمتش به بشارت فرستاد و از آسمان آبی پاک و پاک کننده فرو فرستادیم


بارش گاه و بی گاه باران در این چند روزه دلم را حسابی هوایی کرده 

دیروز بابت پیچاندن کلاس بعد از ظهر از استاد محترم اجازه گرفته و از دانشکده زدم بیرون 

تا اومدم بیرون بارون شروع شد، ملت همه به سرعت این ور و اون ور می دویدند تا به یه سر پناهی برسن 

ولی من بر خلاف اونها خیلی آروم زیر بارون در حال گوش دادن به موسیقی قدم میزدم

سه تا از زیباترین آهنگهایی که به اون حال و هوا میخورد رو گوش میکردم 

آهنگ Adagio از Concierto de Aranjuez اجرای فوق العاده Paul Mauriat  

و آهنگ Le Moulin ساخته Yann Tiersen از آهنگهای متن فیلم Amelie 

و آهنگ Ode to Simplicity از آلبوم معروف Secret Garden

که داشتن هر سه تاشونو مدیون علی هستم 

این پیاده روی دل انگیز حدود 40 دقیقه طول کشید که بسیار عالی و لذت بخش بود

بارون که تموم شد با لباس و سر و صورت و چشمهای خیس خیس

برگشتم دانشکده و  همینجوری رفتم نشستم سر کلاس مدیریت نوآوری و خلق تکنولوژی !! 

خیلی وقت بود که دلی از عذا در نیاورده بودم 

این از اون مواردی بود که به قول خودم باید گفت بسیار نایس !! 

ایشالا قسمت شما هم بشه 

...


پنجشنبه 20 فروردین ماه سال 1388
دوست


هیچ چیز بهتر از یک دوست خوب نیست 

همین ! 


پ. ن. 

چند شب پیش فرصتی شد که تونستم دوباره از کنارگذر پل زیرگذر چهار راه طالقانی کرج رد بشم

هنوزم مثل قدیما خیلی هیجان انگیز بود 

راهی که به سختی جای عبور برای یک نفر داره 

از سمت راست ماشینها به سرعت به فاصله چند سانتیمتری رد میشن 

سمت چپ هم مثل یه جور پرتگاهه که ماشینا از زیرش در حال رد شدن هستن

معمولاً هم هیچ آدم عاقلی از اونجا رد نمیشه ... 

تازه منم که طبق عادت همیشگی روی لبه جدولش راه میرم ...

آخرین باری که از اونجا گذشتم یادمه ... 

فکرهایی که میکردم و حال و احوالی که داشتم ... 

دوباره کلی خاطره برام زنده شد ... 

این روزا خیلی به خاطرات قدیمیم سر میزنم ...

... 


پنجشنبه 13 فروردین ماه سال 1388
زخم


وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَکَّلَ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَیْتُمُونَا وَعَلَى اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ

و چرا بر خدا توکل نکنیم؟! و حال آنکه او ما را به راه هایمان رهبری کرده است. و ما بی گمان بر آزاری که بر ما روا می دارید شکیبایی پیشه خواهیم کرد و اهل توکل باید تنها بر خدا توکل کنند. 


داد نزن! هوار نکش! 

آروم و بی سر و صدا همه چیز رو تحمل کن ...

این تیغ تیزی که به جونت افتاده 

بذار خراشت بده 

بذار زحمت بزنه 

اونقدر زخمت بزنه 

تا تیزیش کم بشه 

تا کند بشه ...

یادت باشه که زخمها رو نباید با این و اون شریک شد ... 

یادت باشه که همه زخمها بالاخره کهنه میشن ... 

کافیه به اندازه دو دقیقه ی بی مورد صبر کنی ... 

همش دو دقیقه ... 



پ. ن. 


این عینک آفتابیه مارک دار، یو وی چهارصد و پولارایزد جدیدم رو خیلی دوست دارم 

پشتش راحت میشه بدون اینکه کسی بفهمه اشک ریخت ... 

دیروز صبح که میخواستیم بریم پیش مهدی تنها چیزی که یادم بود 

این بود که عینکم رو حتماً ور دارم ... 



سه شنبه 11 فروردین ماه سال 1388
به بهانه استاد



صالح گفت: " خواستم بنویسم که یادها تازه شوند. دیدم بی ثمر است، داغ ها تازه میشوند "


اما من مینویسم چون داغم هنوز تازه است ...


استاد هنوز ربع قرن از تولدش نگذشته بود که کارش تموم شد و رفت ... 


توی اینترنت یه صفحه ای به نامش پیدا کردم که ظاهراً یه سری دختر درستش کرده بودن و  توش نوشته بود: 


معلم ما بودند ایشون ... این پیج واسه زنده نگه داشتن خاطراتشونه ... آقای مهدی باقرپور 60 ساله ! از رامجین ... " 


آره ... راست میگفت ... مهدی خیلی بزرگتر و دورتر از روز تولدش بود ...


دیگه کمه کم 60 رو داشت ...


یه جای دیگه نوشته بود: 


غریبی بابا بزرگ ... قربونت برم من ... دلم یه ذره ست واست ... 


وقتی اومدم پیشت حس کردم انگار هیچی عوض نشده ... 


ولی دو سال و نیم گذشته بود ... بسته بودنت تو سنگ قبر ... دفعه پیش این نبود ... 


ولی اصلاً نمیومد خردادی باشیا !!! دعا کن زودتر بیام پیشت ... 


بازم میخوام بیامو بلند تو همون سکوت گریه کنم ... 


دوستت دارم ... " 



یادم افتاد که آخرین کلاس درسی که قبل از رفتنش داشت یه کلاس ریاضی بود ... 


با دخترهای اول دبیرستانی ...


رفته بود یه سری حرفای بالای 60 سال سر کلاس زده بود! 


در این حد که والدین بچه ها اومده بودن مدرسه شاکی شده بودن !! 


سلمان هم رفته بود کلی گفته بود که بابا ایشون بچه خیلی مثبتی هستن و ... 


ولی مسئولین مدرسه هم خیلی باورشون نشد ... 


بعد از اون شرط گذاشتن که دیگه معلمای المپیاد حتماً باید متأهل باشن 


وای که وقتی ماجرا رو برای ما تعریف میکرد چقدر  خندیدیم !! 


میگفت که من نگاهم به اینا مثل دختر بچه های 6 ساله ست ... 


اولین و آخرین حرفایی که با هم زدیم خوب یادمه ...


اولین بار توی حیاط مدرسمون قدم میزدیم 


بهش گفتم من خیلی دلم میخواد با یه آدم کافر صحبت کنم !


گفت بهترین کافر خودشه ! 


و شروع کرد کلی استدلال درست و حسابی کرد که چرا خدا وجود نداره !!


چندین ساعت و چندین روز باهاش بحث میکردم و فکر میکردم 


آره ... من قوی ترین برهان های وجود خدا رو از مهدی یاد گرفتم 


از همون موقع ها فقط رفیقم نبود ... استادم هم بود، خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ...


توی جلسه هم لقب استاد داشت، به شوخی که البته کمی هم جدی بود ... 


آخرین صحبتهایی که با هم کردیم هم به خوبی یادمه 


بازم توی حیاط مدرسه داشتیم قدم میزدیم 


و برای برگزار کردن یه سری دوره توی مدرسه داشتیم حرف میزدیم 


این اواخر علاقه عجیبی پیدا کرده بود که یه کارایی برای مدرسه بکنه


و قبل از رفتنش هم کلی کارای خوب برای مدرسه انجام داد ...


یه شب که توی جاده چالوس راجع به عشق و عاشقی صحبت کردیم


داستان اولین باری که عاشق شده بود رو برامون تعریف کرد 


میگفت آدم هیچ وقت عشق اولش رو نمیتونه فراموش کنه 


همون موقع ها احساس میکردم که خیلی ازم جلوتره 


توی عقل ... توی عشق ... توی همه چیز 


انگار هر چیزی رو که من تجربه میکردم اون خیلی قبل از من تجربه کرده بود 


وقتی که خبر بیماریش رو بهم دادن 


بلافاصله اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که 


استاد کارش توی دنیا تموم شد ... 


دارن میبرنش ... داره میره پیش معشوقش ... 


یه آرامش خاص و جالبی توی نگاه و توی صداش بود 


که تقریباً همیشگی بود و حتی وقتایی که شاکی میشد هم از بین نمیرفت ... 


به حافظ علاقه خیلی زیادی داشت ... 


آخرین باری که شام دور هم بودیم هم خیلی خوب یادمه ... 


خونه میلاد بودیم ... تا دیر وقت موندیم و خیلی خندیدیم ...


اون شب هم استاد حافظ خوند و چقدر خوش گذشت ...


اولین مهمونی بعد از رفتن استاد هم دوباره رفتیم خونه میلاد ... 


چون مجلس شادی بود همه لباس مشکی هاشونو عوض کرده بودن 


و برای اینکه مامان میلاد ناراحت نشه هیچ کس به روی خودش نمی آورد 


ولی کاملاً میشد حس کرد که یه بغض خیلی سنگین پشت تمام کلمات بود 


که نذاشتیم بشکنه ولی خدا میدونه که چقدر سخت بود ...  


از اون به بعد هر موقع که جمع میشیم یادمونه که یکی کمه ... 


یکی هست ولی کمه ...

دیروز داغ تازه ی بهاری ما سه سالش تموم شد و رفت توی 4 سال ... 

... 


چهارشنبه 5 فروردین ماه سال 1388
خاکستری

مثَلُ الَّذِینَ کَفَرُواْ بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ کَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ فِی یَوْمٍ عَاصِفٍ لاَّ یَقْدِرُونَ مِمَّا کَسَبُواْ عَلَى شَیْءٍ ذَلِکَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِیدُ

داستان آنان که به پروردگارشان کافر شدند [این است که‏] کردارشان چون خاکسترى است که بادى سخت در روزى طوفانی بر آن بوزد، که بر هیچ چیزى از آنچه کرده‏اند دست نتوانند یافت. این است گمراهى دور


امروز صبح که از خواب بیدار شدم 


صدام گرفته بود 


مثل دلم که گرفته بود 


یا شایدم سوخته بود  


نه مثل غذای سوخته 


مثل لامپی که یه دفعه جریان شدید بهش وصل کردن 


صبح هر چی زدم دیدم روشن نمیشه 


سوخته بود ...


به خودم نگاه میکنم 


تمام وجودم خاکستری شده 


از خودم حالم داره به هم میخوره 


از هیکل و قیافم 


از شخصیتم 


از کارام 


از حرفهام 


از نوشته هام 


حتی از نماز و روزه و دعام


حتی از تو تنهایی اشک ریختن 


انگار همه دنیام خاکستری شده 


مثل تمام لباسهای ساده ی قدیمیم 


که همشون توسی و خاکستری و کرم و ... بودن 


ساده ی ساده 


نه لباسهای طرح دار جدید !


دریغ از یه ذره خلوص 


دیگه خسته شدم 


خسته شدم از این همه رنگ و لعاب 


خسته شدم از این همه تظاهر و خودبینی 


خسته شدم از این همه خودنمایی


خسته شدم از این همه خود بزرگ بینی 


خسته شدم از عقل کل بودن 


خسته شدم از این همه نقش بازی کردن 


خسته شدم از این همه غرور 


خسته شدم از این همه قالب های پوشالی 


خسته شدم از این همه نقاب و عینک 


خسته شدم از این همه اراجیف سر هم کردن


خسته شدم از حرف زدن یا بهتر بگم زر زدن  


خسته شدم از بس سعی کردم خودمو خوشحال و راضی نشون بدم


خسته شدم از بس سعی کردم به این و اون بگم که چی کار کنن 


دیگه حال و حوصله ندارم 


حوصله هیچ کاری رو ندارم 


حتی حوصله خوابیدن 


حتی حوصله غذا خوردن 


همه کارام و همه چی برام خاکستری شده 


دیگه دوست ندارم ادا در بیارم 


ادای آدمایی که دارن رشد میکنن 


ادای آدمایی که خدا رو دوست دارن


ادای آدمای مؤمن 


ادای تقوا 


ادای آدمایی که فکر میکنن دارن حرکت میکنن


ادای آدمایی که به مرگ علاقه دارن


ادای آدمایی که فکر میکنن چیزی فهمیدن


ادای آدمایی که به تنهایی علاقه دارن


ادای آدمایی که به شب علاقه دارن 


ادای آدمای مهربون 


ادای آدمای دل نازک


ادای آدمایی که دنبال فهمیدن و درست کردن عیباشونن ...


دیشب دوباره یاد مهدی افتادم 


چند ماه قبل از رفتنش 


یه شب که با هم بودیم 


بهش گفتم که میشه عیبامو بگه 


و اونم گفت ...


هنوز حرفاش یادمه 


دلم براش تنگ شده 


برای آرامش نگاهش 


دیگه به خوابم هم نیومد


خیلی دلم هواشو کرده ...


دیشب بعد چند سال بد جوری احساس درجا زدن کردم 


احساس میکنم که دیگه دلم مرده 


یاد مشهد و ذکر یا محیی افتادم ...




دلگیره دلگیرم 


از غصه می میرم 


مرا مگذار و مگذر 


با پای از ره مانده در این دشت تبدار 


ای وای می میرم 


مرا مگذار و مگذر 


آشفته تر از آشفتگان روزگارم 


از غم به زنجیرم 


مرا مگذار و مگذر ...


...


دوشنبه 3 فروردین ماه سال 1388
88/8/8


بشکن سبوی باده را، مستی تویی، مستی تویی


                                                در این سرای نیستی، هستی تویی، هستی تویی 


یا امامنا الرئوف

 


حالا میفهمم که چرا هر چه به امسال نزدیکتر میشدیم 


هر جایی که میرفتم نشانه ای را میافتم که رنگ و بوی او را داشت  


انگار امسال همه چیز و همه جا او را فریاد میزنند


بگذار بگویند که توهم زده ام


بگذار بگویند نشانه ها اتفاقی است 


بگذار همه چیز را انکار کنند 


ولی تعجب را به وضوح میشد در چهره یکی از دوستانم دید  


وقتی برخی از نشانه ها را به او نشان دادم 


ولی خودم نمیدانستم این همه نشانه از چه خبر میدهند؟ 


و چند ساعت بعد فهمیدم 


آن هم از زبان کسی که انتظارش را نداشتم ...


چه دلتنگی عجیبی دارم 


انگار بار هزار سال دوری را بر دوش میکشم 


این اواخر با هر مسافری که به سویش میرفت 


سلامی پر از دلتنگی همراه کردم که به آستان او برساند 


نمیدانم آیا مرا به سوی خویش خواهد خواند؟ 


نمیدانم آیا تا آن دم 88/8/8 نفس در سینه دارم؟ 


حالا احساس میکنم دیگر وقتش شده است 


میخواهم خود را برای سفر آماده کنم 


سفر به سوی قطعه ای از بهشت روی زمین 


باید خود را شستشو دهم 


دستهایم را، پاهایم را، چشمانم را 


دلم را، جانم را ... 


باید لباسهای تمیز و زیبا بر تن کنم 


باید کمی لاغرتر شوم 


باید موهایم را مرتب کنم 


باید .... 


نمیدانم فرصت برای آماده شدن کافی است یا نه؟ 


دلهره ای عجیب از جنس دلهره های مادرم قبل از سفر 

همراه با شوقی وصف ناشدنی از جنس شوق چشمان مهربان مادرم 

وجودم را در بر گرفته 

گویی عطر لحظات زیبای با او بودن به مشامم میرسد 

حرمی پر از نورهای زرد، سبز، آبی، ارغوانی، بنفش .... 

آسمانی پر از ستاره ... 

گامهای لرزانی که دایره طواف را تنگ و تنگ تر میکنند 

چشمانی که خیس دیدار شده اند 

تکیه های پر از آرامش بر سنگهای سرد و سفید حیاط 

بندهای زیبای جامعه کبیره 

لحظات حمد و سوره نماز جماعت صبح 

که تنها صدایی که می آید صوت قرآن است 

که با آهنگ فواره های آب حوضهای حرم آمیخته شده اند 

غبار روبی صبح های حرم

طبل و شیپوری که صبح ها نواخته می شود 

صوت زیبای صلوات که هر چند ثانیه بر گرد بارگاه طنین انداز می شود 

عقب، عقب رفتن زوار با دستهایی که پر از احترام بر سینه نهاده شده اند 

لحظات سخت خداحافظی 

آخرین عکس یادگاری 

و آخرین نگاه ...

خدایا نمیدانم این بار هم این سفر و این دیدار روزی ما خواهد شد یا نه ؟ 

با وجودی امیدوار در انتظار لحظه ای که بخواندم 

و به سویش دوان دوان روان شوم ... 
 


سلطان منی، سلطان منی 

واندر دل و جان ایمان منی 

در من بدمی، من زنده شوم 

یک جان چه بود، صد جان منی 

هم شاه منی، هم ماه منی 

هم جانی و هم جانان منی 

باغ و چمن و فردوس منی 

سرو و سمن حندان منی 

سلطان منی، سلطان منی 

...


جمعه 30 اسفند ماه سال 1387
شیشه


گوش بده عربده را               دست منه بر دهنم 

چونکه من از دست شدم     در ره من شیشه منه 

گره بنهی پا بنهم                هر چه بیابم شکنم 


تو که میدونی من جلو هیچکس کم نمیارم 

به جر تو که همیشه جلوت کم آوردم 

کم آوردم تو مرامت ... توی مهربونیت ... توی جدیتت ... 

حتی توی دعوا و کل کل ... 

حالا اومدم منت کشی ...

اومدم بگم بازم کم آوردم 

اصلاً من کی باشم که بخوام با تو دعوا کنم 

تو که از اول تو بودی ... 

تا آخر هم تو هستی ... 

تویی که زیر پر و بال خودت نگهم داشتی 

تویی که تو دستای مهربونت پرورشم دادی

تویی که کنارم بودی 

توی تمام لحظات، ساعتها، روزها، ماه ها و سالهای عمرم 

مگه میتونم باهات دعوا کنم 

حالا که بزرگتر شدم 

که به قول این دوست رنگیمون ربع قرن از زندگیم گذشته 

احساس میکنم که تار و پود وجودم رنگ و بوی تو رو گرفته 

ذره ذره وجودم تو رو از من طلب میکنه ...


من هیچی نبودم 

تو از نیستی من رو آفریدی، به این دنیا آوردی 

و توی آغوش مهربونت آروم آروم بزرگم کردی 

آخه دوست جون، چی کار کردی با من ؟! 

که حالا وجودم لبریز شده از خواستنت 

تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی                 فدای نام تو بود و نبودم 

اگه من یه موقع باهات کل کل میکنم واسه اینه که میخوام بیشتر تحویلم بگیری 
چون مثل مواد مخدر با دوز بالا میمونی 
مثل شیشه ...  
بد جوری معتادت شدم، 
اونقدر که حتی اسمت میتونه تمام وجودم رو به رعشه بندازه 
حالا 
توی این لحظه تحویل سال 
که همه دنبال آشتی کردن و عیدی دادن و عیدی گرفتنن
من توی فکر اینم که چه هدیه ای میتونم بهت بدم .... 

وقتی دستام خالی باشه           وقتی باشم عاشق تو 
غیر دل چیزی ندارم                   که بدونم لایق تو 

آره همین دل که از اولش مال تو بود و تو به من سپردیش تا پر از تو بشه 
جالا میخوام این دل نصفه نیمه رو تقدیمت کنم 
هر چند خیلی ناخالصی داره 
ولی خودت میدونی که این ارزشمندترین چیزیه که دارم 

حالا ازت عیدی میخوام 
فقط خودت، 
فقط آغوشت، 
فقط نوازشهات، 
حاجتهای دیگه هم شد شد، نشد نشد
برام اینقدر مهم نیست 
هر چی تو بخوای من باهاش OK هستم 
ولی تو رو به خودت قسم به من سخت نگیر 
پوست و گوشتم تحمل نداره 

منو ببخش و منت کشی منو قبول کن 
و با من آشتی کن 
و با من حرف بزن 
که کلمه همون  کلید طلایی گنجینه ی محبت بین من و تو هستش 
حالا اونقدر اینجا میشینم تا لحظه سال تحویل، تحویلم بگیری 
که تو آغوشم بگیری 
که حاجتهای خیر همه دوستام و همه آدمای دنیا رو ازت یه جا عیدی بگیرم 

از فضل و مهربونی تو که چیزی کم نمیشه 

میشه ؟! 


.... 



چهارشنبه 14 اسفند ماه سال 1387
آرامش

خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاَتَکَ سَکَنٌ لَّهُمْ وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ 


وقتی این را می خواندم فهمدیم که 


من آرامشم را در نگاه تو گم کرده ام 


در همان مهربان ترین و والاترین نگاه آفرینش 


حالا مثل طفلی که نگاه مادرش را گم کرده 


با چشمانی که از بارش نابهنگام هوای گرفته ی دلم خیس شده اند


به دنبال زانوانی برای آرامیدن و دستانی نوازشگر میگردم 


که زیر نوازش آنها تمام غصه هایم را برایت گریه کنم


که در آغوش تو پاک و خالص شوم و پرورش یابم 


و تو برایم دعا کنی


که دعای تو نه موجب آرامش، که خود آرامش گمشده من در میان این آشفتگی است


آه که کاش چهره ی زیبایت را میدیدم و صدای مهربانت را میشنیدم 


گاهی حسودیم میشود به آنهایی که هنوز از سجاده بلند نشده، پاسخ سلامشان را میشنوند



دوشنبه 12 اسفند ماه سال 1387
دعا


دیشب بر اثر دعای من یه بنده خدای دیگه هم پودر شد 

البته خودش اونجوری که گفت فعلاً سالمه 

ولی لپ تاپش ظاهراً پودر شده

خیلی به خودم بد و بیراه گفتم 

آخه دوست جون، قربونه حکمتت برم 

ما رو میخوای ضایع کنی؟!  OK 

این دوست رنگی ما رو دیگه چرا قاطی دعوا میکنی؟! 

اونم توی این اوضاع و احوال !!

البته ببخشیدا، جسارت نشه 

شما مالک هستی و اختیار دار 

ما مؤمنیم به خیر خواهی تون

ما دربست چاکر شما

مخلص شما 

بنده شما


بالاخره دوست جون یه روزی همچین مثل نیلوفر بپیچم به پر و پاتون 

که دیگه این نفس سرکش و اون شیطون لعنتی نتونن جدام کنن 

میدونم که شما هم همینو میخوای و همینم بهم امید میده 

حتی میدونم که قبل از اینکه من بخوام شما خواستی 

به جان خودم اون روز میرسه ... ایمان دارم ... خیلی ... 

دست از طلب ندارم تا کام من برآید          یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید 



شنبه 10 اسفند ماه سال 1387
رنگ آشفتگی

گاهی آتش فشانی درونم روشن میشود که از آن کلمات فوران میکنند 


در این مواقع فقط میتوانم بنویسم، زیاد و طولانی که کسی نخواند 


احساس میکنم تمام درونم داره به مرکزیت یه جایی وسط و زیر قفسه سینم با شتابی بسیار زیاد میچرخه ...


اونقدر زیاد که بیتابم میکنه ... انگار یه شعله ای از درونم داره زبونه میکشه ... 


سرعت چرخش هی زیاد و زیادتر میشه ... 


دمای بدنم داره همین طور بالا و بالاتر میره اونقدر که احساس میکنم پوست و گوشتم داره میسوزه ...


انگار ذره ذره وجودم یکپارچه آتیش شده ... حتی صدای زبونه کشیدن شعله هاش هم میشنوم ...


تا چند سال پیش وقتی اینطوری میشدم مثل دیوونه ها میزدم بیرون و راه میرفتم ...


آدما معمولاً راه میرن که برسن ولی گاهی لازمه راه بری که نرسی و گم بشی ...  


اونقدر میرفتم تا به یه جایی برسم که هیچ کس نباشه و صدامو نشنوه ...


بعد با تمام وجود فریاد میزدم و ناله میکردم ...


ولی یادم نیست هیچ وقت این کارم فایده ای داشته باشه ...


گاهی این سوختن که یک لحظه شم برام قابل تحمل نبود، شاید چند ماه طول میکشید ...


اونقدر میسوختم تا وقتی احساس میکردم که دیگه چیزی برای سوختن توی وجودم نمونده و تمام وجودم تبدیل به خاکستر شده ...


اون وقت بود که احساس سبکی میکردم، احساس میکردم که راحت شدم ...


حس شیرینی شبیه یه تولد ...


شاید برای همینه که از کوچیکی از ققنوس خیلی خوشم میومد ...


حس نزدیکی عجیبی به این پرنده افسانه ای داشتم ...


وقتی که بزرگتر شدم (فکر کنم حدود 22 سالگی) دیگه از راه رفتن و فریاد کشیدن خبری نبود ...


فریادهامو توی گلوم قبل از اینکه بالا بیان قورت میدادم و به جای راه رفتن مینوشتم ...


مینوشتم برای اینکه خونده نشن ...


همون طور که راه میرفتم برای اینکه نرسم ...


و این برای خودم اصلاً چیز عجیبی نبود ولی مثل اینکه برای بقیه عجیب بود !


حالا مثل یک تیکه گوشت بیجون که در حال خاکستر شدنه روی تختم بی حال افتادم ...


اصلاً تکون نمیخورم، تنها صدایی که توی اتاق میاد تیک تیک ساعت رومیزی و صدای فن لپ تاپه ...


از پنجره اتاقم که لوله بخاری ازش بیرون رفته بیرون رو نگاه میکنم ...


از پشت برگهای درختای جلوی خونمون زیر نور تیر چراغ برق آسمون شب رو تماشا میکنم ...


چقدر به شب علاقه دارم، همیشه احساس میکردم که یه رازی توی شب و تنهایی هست ...


اما چیزی که هیچ وقت در طول این سالها نتونستم تحملش کنم 


احساس تنهایی توی این لحظات بود ...


احساس اینکه توی اوج این تحمل هیچ کس نیست که بفهمه من چی میکشم 


اصلاً دردم چیه و چی رو دارم تحمل میکنم ؟


که چرا هر سال اسفند وقتی که بهار آروم آروم میاد دلم میگیره ؟


که چرا هر سال اسفند روز تولدم که میاد دلم تنگ میشه ؟


میگن باد بهار همه موجودات رو بیدار میکنه 


فکر میکنم که در مورد من هم همینطوره 


با این تفاوت که در بهار هر نسیمی که به تنم میخوره یاد تنهایی رو تو وجودم بیدار میکنه ...


یادم میفته که کسی نیست که بفهمه تنها بودن در بهشت سخت تر از کویر است ...


امشب آشفتگی ام رنگی شده ... سرخ، نارنجی، بنفش، صورتی، آبی، سبز .... 


آخه امشب به افکار رنگی یه آدم رنگی سر زدم که دوست نداشت رنگ داشته باشه ...


که میخواست توی یه جزیره تنها، از ازل تا ابد خودش باشه ...


که از تنهایی مینالید و اون هم مثل من آشفته بود ...


بی تربیتیه ولی یاد این شعر افتادم که دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید  


البته افکارم رو به خاطر این بی احترامی به شأن ایشون خیلی سرزنش کردم 


ولی خلاصه خوشمون اومد دیگه 


آخه در اوج ناباوری دیدم که اون هم معتقده که تنها بودن در بهشت سخت تر از کویره ...


اونم معتقده که گل بدون ظهور و حضور دوست رنگ و بویی نداره ...


اونم میفهمه که زندگی با زن شروع میشه و مردن با مرد ...


که اون فرق امید و ایمان رو میفهمه ...


که اونم دنبال یه چیزی میگرده ولی نمیدونه چی و به خاطر همین گریه اش میگیره ...


که اونم از تعلق و تکرار بدش میاد و دنبال تغییره ...


که مشکلش اینه که فکر میکنه همه دنیا سبزه و وقتی این سبزی رو یه جایی نمیبینه ناراحت میشه ...


که به رنگ صورتی فکر میکنه و به خاطر همین که این رنگی فکر میکنه 


مشکلش اینه که دلیل بدی رو نمیفهمه و اینه که اذیتش میکنه ...


که به رنگ دریا میشه و میفهمه که کار و درس و اینا همش مثل مواد مخدر خاکستریه ...


که به سختی اشکای شفافش رو نگه میداره که احساس درونش بیرون نریزه ...


که دوست داره توی جاده رویاهای محال راه بره ...


که قبول داره زندگی مثل یه آبشاره آبیه که همه ما توش جریان داریم ...


که گم شده ولی ایمان داره که یه روز پیدا میشه ...


که قبول کرده که باید سرخ بشه و پتک بخوره و آبدیده شه و امیدواره که ترک نخوره ... 


که اونم تصمیمات مهمشو توی سفر میگیره ...


سفر به سمت تکه ای از بهشت روی زمین ...


که وقتی بارون میاد بالش اونم خیس میشه ...


که وقتی بارون پایین میاد دعای اونم میره بالا ...



حالا احساس میکنم که آشفتگیم یه ورژن بالاتر رفته ...

فیچرهای تا قبل از اینش فقط چرخش و گرما و صدا بود ...

حالا رنگ هم بهش اضافه شده ...

امشب رنگ شعله های درونم رو میبینم ...

سرخ ...

صورتی ...

نارنجی ...

... 


دوشنبه 28 بهمن ماه سال 1387
فتح خون



قل اعوذ برب الفلق،

 

این است رسم جهان: روز به شب می­رسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی که روز را به شب می­رساند ! بخوان، که این سرخی از خون فرزند رسول خدا، حسین بن علی رنگ گرفته است ...

 

آل کسا در انتظار خامس خویشند، تا روز بعثت به غروب عاشورا پایان گیرد و خورشید رحمت نبوی در افق خونین تاریخ غروب کند و شب آغاز شود

 

چشمه­ها کور شده­اند و آینه­ها راغبار گرفته است. بادهای مسموم نهال­ها را شکسته­اند وشکوفه­ها را فروریخته­اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده­اند. آفتاب، محجوب ابرهای سیاه است و دشت، ‌جولانگاه گرگ­های گرسنه­ای است که رمه را بی چوپان یافته اند ...

 

فصل انجماد رسیده و قلب­ها نیز یخ زده بود. حیات قلب در گریه است و آن « قتیل العَرَبات » کشته شد تا ما بگرییم و ... خورشید عشق را به دیار مرده قلب­هایمان دعوت کنیم و برف­ها آب شوند و فصل انجماد سپری شود  ...

 

گر نبود خون حسین، خورشید سرد می­شد و دیگر در آفاق جاودانه شب نشانی از نور باقی نمی­ماند... حسین چشمه خورشید است ... خون حسین واصحابش کهکشانی است که بر آسمان دنیا راه قبله را می نمایاند. بگذار اصحاب دنیا ندانند ...

 

هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست که راهی جز این در پیش گیرند؛ ... اینچنین بود که آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد ... قافله عشق روی به راه نهاد. آری آن قافله، قافله عشق است و این راه، راهی فراخور هر مهاجر در همه تاریخ ...

 

ای تشنگان کوثر ولایت! بیایید ... من سرچشمه را یافته ام . وا اسفا! باطن قبله را رها کرده­اید و بر گرد دیوارهایی سنگی می­چرخید ؟ بیایید ... باطن قبله اینجاست ...

 

عقل می­گوید بمان و عشق می­گوید برو ... و این هر دو، ‌عقل و عشق را، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود ...

 

اکنون بنگر حیرت عقل و جرأت عشق را ! بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند ... راحلان طریق عشق می­دانند که ماندن نیز در رفتن است ...

 

یاران ! این قافله ، قافله عشق است و این راه که به سرزمین طف در کرانه فرات می رسد ، راه تاریخ است و هر بامداد این بانگ از آسمان می رسد که :‌الرحیل ، الرحیل ...

 

بدان که سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی که در آن ، چشمه خورشید می­جوشد و گوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین، حسین، حسین، ‌حسین. نمی تپد، حسین حسین می­کند . یاران ! شتاب کنید که زمین نه جای ماندن ، که گذرگاه است ...

 

قافله عشق در سفر تاریخ است ... می­گویند که گناهکاران را نمی­پذیرند؟ آری، گناهکاران را در این قافله راهی نیست ... اما پشیمانان را می­پذیرند. آدم نیز در این قافله ملازم رکاب حسین است، که او سرسلسله خیل پشیمانان است ، و اگر نبود باب ­توبه­ای که خداوند با خون حسین میان زمین و آسمان گشوده است، آدم نیز دهشت زده و رها شده و سرگردان، در این برهوت گمگشتگی وا می­ماند ...

 

اما اصحاب عاشورایی امام عشق ... آنها درکوی دوست منزل گرفته­اند و اینچنین، از زمان و مکان و جبر و اختیار گذشته­اند ... این باد نیست که بر آنان می­وزد؛ آنها هستند که برباد می وزند. آنها از اختیار خویش گذشته­اند تا جز آنچه او می­فرماید اراده­ای نکنند و چون اینچنین شد، جبروت حق از آیینه اختیار تو ساطع می­شود. آیینه را رسم این است که « انا الشمس » بگوید، اما تو او را اذن مده تا این « انا » را حجاب «هو» کند ...

 

نازک دلی آزادگان چشمه ای زلال است که از دل صخره ای سخت جوشد ...

 

« ... آیا ما آن کسانیم که دست از تو برداریم و پیرامون تو را رها کنیم در هنگامه ای که دشمن اینچنین تو را درمحاصره گرفته است ؟ مگر ما را در پیشگاه حق عذری در این کار باقی است ؟ ... »

 

« ... قسم به ذات خداوند که واگذارت نخواهیم کرد تا او بداند و ببیند که ما حرمت پیامبرش را در حق تو که فرزند و وصیّ او هستی، حفظ کرده­ایم ...»

 

راز قربت را، یاران، در قربانگاه بر سرهای بریده فاش می­کنند و میان ما و حسین همین خون فاصله است. میان حسین و یار نیز همان خون فاصله بود  ...

 

صحرای بلا به وسعت تاریخ است و کار به یک یا لیتنی کنت معکم ختم نمی شود. اگر مرد میدان صداقتی، نیک در خویش بنگر که تو را نیز با مرگ انسی این گونه هست یا خیر! ...

 

مرگی پیش از آنکه اجل سر رسد و سایه پردهشت بال های ملک الموت بر بستر ذلت حُر بیفتد ... موتوا قبل ان تموتوا. اینجا دیگر این حُر است که جان خویش را می ستاند، نه ملک الموت ...

 

حر بن یزید، لرزان گفت :« والله که من نفس خویش را درمیان بهشت و دوزخ مخیر می­بینم و زنهار اگر دست از بهشت بدارم، هر چند پاره پاره شوم و هر پاره­ام را به آتش بسوزانند!» ... و مرکب خویش را هِی کرد و به سوی خیمه سرای حسین بن علی بال کشید ...

 

و این اکرم الموت است: قتل در راه خدا. و مگر آزاده کرامت مند را جز این نیز مرگی سزاوار است؟ احرار از مرگ در بستر به خدا پناه می برند ...

 

ای دل! تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند ...

 

آن کدام رنج طاقت فرسایی است که چاه ها را رازدار ناله­های علی (ع) کرده است؟ هیچ دیده­ای که نخل­ها بگریند؟ ... هرگز غروب هنگام در نخلستان­های کوفه بوده­ای؟ گویی هنوز صدای بغض آلود امام علی(ع) از فاصله قرن­ها تاریخ به گوش می­رسد که با مردم کوفه می­گوید :  « یا اشباه الرجال و لا رجال ... ـ ای نامردمان مردم نما  ... » ...

 

آه از رنجی که دراین گفته نهفته است! ...

 

« ... آیا نمی بینید حق را که بدان عمل نمی­شود و باطل را که ازآن نهی نمی­گردد تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود؟ ... »

 

سرّالاسرار این خطبه در این عبارت است که « لِیَرغَبَ المؤمن فی لقاء رَبِّه ـ تا مؤمن به لقای خدا مشتاق شود.‌» یعنی دهر بر مراد سفلگان می­چرخد تا تو در کشاکش بلا امتحان شوی و این ابتلائات نیز پیوسته می­رسد تا رغبت تو در لقای خدا افزون شود ...

 

اکنون امام در برابر تاریخ ایستاده است و به صفوف لشکریان دشمن که همچون سیل مواج شب تا افق گسترده است، می­نگرد ... عجبا! مردی که قلب خلقت است بر سیاره­ای که قلب آسمان است ایستاده و همه عالم تکوین را با جذبه عشق خویش به سوی کمال می­کشاند ...

 

« وای برشما! چه بر شما رفته است که سکوت نمی کنید تا سخنم را بشنوید ، حال آنکه من شما را به سَبیلِ الرَّشاد می خوانم ... وای بر شما! که شکم­هاتان ازحرام پر شده و خداوند قفل بر دلهاتان زده است وای برشما! چرا سکوت نمی کنید؟! چرا گوش نمی سپارید؟ ... »

 

فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنه­تر و امام از هر دو تشنه­تر. فرات تشنه مشک­های اهل حرم است و بیابان تشنه خون امام و امام از هر دو تشنه­تر است؛ اما نه آن تشنگی که با آب سیراب شود... او سرچشمه تشنگی است، و می دانی، رازها را همه، در خزانه مکتومی نهاده­اند که جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی­شود ... این حسین است، سرسلسله تشنگان، که دشمن را سیراب می­کند ...

 

فرشتگان عقل به تماشاگه راز آمده­اند و مبهوت از تجلیات علم لدنّی انسان، به سجده در افتاده­اند تا آسمان­ها و زمین، کران تا کران، به تسخیر انسان کامل درآیند ...

 

چشم عقل خطابین است که می پرسد: اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء... اما چشم دل خطاپوش است. نه آنکه خطایی باشد و او نبیند... نه ! می بیند که خطایی نیست و هرچه هست وجهی است که بی حجاب ، حق را می­نماید ...

 

هیچ  پرسیده­ای که عالم شهادت بر چه شهادت می­دهد که نامی اینچنین بر او نهاده­اند؟

 

برگرفته از کتاب فتح خون

مرتضی آوینی

 

 


یکشنبه 8 دی ماه سال 1387
سپاس


سپاس شایسته خداوندی است که ما را خلق نمود تا به حقیقت عبادتش کنیم

سپاس شایسته خداوندی است که به ما چشمانی ارزانی نمود تا برایش پر از اشک شوند 

سپاس شایسته خداوندی است که به ما گوشهایی ارزانی نمود تا سخنانش را بشوند

سپاس شایسته خداوندی است که به ما زبانی ارزانی نمود تا با او سخن بگوید 

سپاس شایسته خداوندی است که به ما دستانی ارزانی نمود تا به سوی درگاه او بلند شوند

سپاس شایسته خداوندی است که به ما پاهایی ارزانی نمود تا در راه رسیدن به او گام بردارند

سپاس شایسته خداوندی است که به ما دلی ارزانی نمود تا غم او را در خود جای دهد

و براستی که سپاس تنها شایسته اوست



سه شنبه 3 دی ماه سال 1387
همدلی


بیشترین چیزی که در لحظات سخت آزارم میدهد همدردی است

کاش میدانستی من به همدردی احتیاجی ندارم 

کاش میفهمیدی که همدردی تو به خاطر من نیست 

آخر این همدردی ات هم خودخواهانه است 

و همین آزارم میدهد

آنچه من میخواهم همدلی توست نه همدردی ات


گر شور به دریا زدنت نیست از این پس      بیهوده نکوبم سر سودا زده بر سنگ 

با من سر پیمانت اگر نیست نیایم         چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ




دوشنبه 2 دی ماه سال 1387
فرصت دیدار


یادت هست که سپردی به جایت در آغوش خداحافظی بکشندم 

حالا آغوشم انتظار دیدارت را میکشد

خیلی زود رفتی، ناگفته های بسیاری برایت داشتم

اما اکنون که باز فرصت دیدار پیش آمده زبانم در بند است


گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگویم        چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

آخر چه بگویم؟

خیلی دلم میخواهد که مدتی در سکوت به چهره ات خیره شوم 

و اشک بریزم 

...


یکشنبه 24 آذر ماه سال 1387
عسر


سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرًا 


گفتم: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز حکمت ببندد در دیگری ! 

گفت: خدا گر ز رحمت گشاید دری، ز رحمت گشاید در دیگری ! 


نمیدانم ایمانم دارد بیشتر میشود یا کمتر 

نمیدانم چرا وقتی سختیها بیشتر میشود شوقم هم بیشتر میشود

شاید چون هنگام سختیها خدا را بیش از پیش در کنار خودم احساس میکنم ...


بالاخره این همدم شبهای تنهاییم  را فرستادم تعمیر

یه چند ماهی میشد که فنش قار قار میکرد و لولایش شکسته بود

با حسرت نگاهش میکنم، پیری و خستگی از وجودش میبارد

چه شبهایی که من روبرویش خوابیدم و او تا صبح بیدار ماند

آخرش نتوانست وجود مرا تاب بیاورد، 

مثل خیلی های دیگر که نتوانستند یا نخواستند

گفت: به کسی که دل ندارد، دل نبند


طرف میگفت اندازه یک کف دست گرد و غبار و آشغال از لای پره های فن اش بیرون کشیده 

میخواستم برگردم بگم آخه فلان فلان شده حرف دهنتو بفهم

ذره، ذره و ملکول ملکول این غبارهایی که تو بهشون میگی آت و آشغال 

با لحظه لحظه خاطرات زندگیم در طول این چند سال اجین هستند

که تو با دستگاه باد فوت کنت به زور از وسط قلب این همدمم کشیدی بیرون 


حالا که نگاهش میکنم آرام آرام در خاطراتم غوطه ور میشوم

به لحظات تلخ و شیرینم می اندیشم

به روزهای سخت گذشته 

آن لحظاتی که فکر میکردم که دیگر تاب نخواهم آوردشان 

اما گذشتند

آن لحظاتی که میخواستم برای تمام عمر در آغوششان بکشم 

اما گذشتند

کمی دورتر، 

روزهای پر از شور و نشاط و بازی کودکی ام 

روزهای تابستان که با صدای گنجشکانی که در تیرچه بلوکهای خانه مان لانه کرده بودند 

بیدار میشدم 

از صبح با آب بازی شروع می کردم و بعد در زیرزمین خانه مان گل بازی

چه ساختمانهای بسیاری که با ذوق کودکانه ام معماری شان کردم 

عصر که میشد  میرفتم منتظر میشدم تا آن همبازی و همسایه خوب دوران کودکی بیاید

تا در کوچه کوچکمان بازی کنیم 

و تا شب، تا هر زمان که میشد زیر نگاه منتظر مادرانمان هر چقدر که میشد بازی میکردیم

بعد با زور و اصرار مادرم با تنی پر از گرد و خاک به خانه برمیگشتم و دست و پا و رویم را میشستم

و معمولاً آنقدر خسته بودم که بلافاصله 

خوابم میبرد ...


به رویاهایم می اندیشم 

وقتی که در خواب دیدمش 

با شوق گفتم: کی برگشتید؟ یعنی برای همیشه میمانید!؟ 

پاسخی نداد و با لبخند نگاهم و کرد و راه افتاد 

من هم به دنبالش رفتم 

مسیر پر بود از درختان سبز سر به فلک کشیده 

روبروی منظره ای زیبا از درختان ایستاد و گفت 

میبینی که چگونه این درختان در دادن ثمر هیچ دریغ نمیکنند

هر چه خالقشان ازشان خواسته با تمام وجود و بدون دریغ برآورده می کنند

بعد نگاهی به من کرد و گفت: 

حیف نیست که ما در آنچه خالقمان ازمان خواسته دریغ کنیم

چقدر خجالت کشیدم 

آنقدر که خیس عرق از خواب پریدم 

گویی او همیشه در کنارم است و در زمانهای پریشان احوالی کمکم میکند

چقدر دلم برایش تنگ شده 

یکبار میگفت 

تو مشکلت اینه که زودتر از معمول چیزهایی رو فهمیدی و خواستی 

که هنوز وقتش نرسیده که بهشون برسی 

گفتم ولی تحمل این وضعیت خیلی مشکله 

خندید و گفت میدونم 


زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت:         صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی


حیف شد که رفت، هنوز خیلی حرفا داشتم که باهاش بزنم ...


کوچه ها، خونه ها، تمام عاشقا رفتن از اینجا      

یه غربت موند و من تنهای تنها

یه غربت از جنس سفر ...

یه جاده تاریک و دور ...

منی که پرسه میزنم 

تو تاریکی به سوی نور

سرگردونم ... 

سرگردونم ...


شب تو سکوت کوچه ها به ساز دل زخمه زدم 

با اینکه همراهی نبود تا آخرین لحظه زدم 

شب از ترانه پر شد و 

من از هوای عاشقی 

نشد که از اینجا برم 

حتی واسه دقایقی 

حتی واسه دقایقی ...

حتی واسه دقایقی ...

حتی واسه دقایقی ...




چهارشنبه 9 مرداد ماه سال 1387
مژده

السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته


مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا            

سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا


جان دل و دیده منم، گریه خندیده منم          

یار پسندیده منم، یار پسندید مرا


کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز      

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا


پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من            

آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا


آینه خورشید شود پیش رخ روشن او           

تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا


گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک             

گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا


نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند           

رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا


هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می‌نگرم      بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او      باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پرهنم، جان رها کرده تنم               تا نشوم سایه او خود باز نبینید مرا



جمعه 14 تیر ماه سال 1387
شب آرزوها

 

باز هم شب آرزوها فرا رسید

امشب آرزوهایم را در این سالهای گذشته مرور کردم

و در میان خاطرات تلخ و شیرینم پرسه زدم

حالا دلم به سمت و سویی می‌پرد

و با امیدی بر دل دعا می‌کنم

 

...

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می‌بینم

و ندایی که به من می‌گوید:

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می‌بیند.

 

...

از گریبان تو صبح صادق

می‌گشاید پر و بال.

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

- نه

از آن پاکتری

تو بهاری؟

- نه

- بهاران از توست

از تو می‌گیرد وام

هر بهار اینهمه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو !

 

...

در میان من و تو فاصله‌هاست

گام می‌اندیشم

- می‌توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

 تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

- که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می‌بخشند

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته‌ای از زندگی من هستی

 

...

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می‌بینم می‌بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

...

 

 «شعر از حمید مصدق»


سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
یا زهرا

 

یا زهرا

 

 نقل نسبتاً متواتری است که چهره فاطمه هنگام عبادت آنچنان می‌درخشید که محرابش غرق نور می‌شد و به همین دلیل او را زهرا (درخشنده) لقب دادند.

 


دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387
آه

 

از دل تنگ گنه کار برآرم آهی          کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

 


چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
سلطان

 

الحمدالله علی علی بن موسی الرضا

 

السلام علیک یا سلطان ابالحسن علی بن موسی الرضا

 


خرداد 1388
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28828


Powered by BlogSky.com